پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
اتومبیل

امروزه اتومبيل وسيله اي است كه بدون آن زندگي كردن بسيار مشكل ميباشد باازدياد جمعيت ودر نتيجه طولاني تر شدن مسافتها بشراحتياج به وسيله اي داشت كه بتواند اين مسافت ها را راحت تر و سريع تر طي كند. در سال هاي پيش از اختراع اتومبيل مهمترين وسيله نقليه اسب و كالسكه بود.و كليه جنگها وحمل و نقل ها مبني بر استفاده از اسب بود.
اما اين اسب مشكلات زيادي نيز داشت و مهمترين اشكال آن اين بود كه اسب پس از طي مسافتي خسته مي شود و قابليت حمل تعداد مسافر زياد را نداشت.
با اختراع ماشين بخار انسان به اين فكر افتاد كه از اين نيرو براي به حركت درآوردن وسيله اي چهار چرخه (البته اولين وسايل سه چرخ داشت) استفاده كند ودر اين راستاشخصي [[فرانسوي به اسم كوينو]]اولين اتومبيل دنيا را که سه چرخ داشت و با نيروي بخار آب حرکت مي كرد ساخت.
البته سرعت اين كوينو بسيار كم بود و از ساعتي 4 كيلومتر تجاوز نميكرد و سپس از چند آزمايش ديگر كنار گذاشته شد و امروز در موزه ي پاريس قرار دارد.
پس از كوينو مخترعين ديگري از جمله [[بوله]]و[[دملر]]كردند که هر كدام قدمي در تصحيح اين وسيله برداشتند، ولي اساس بنيان اصلي موتور اتومبيل را [[كارل بنز آلماني]]گذاشت.
كارل در سال 1896 ميلادي، اولين اتومبيل چهار زمانه را ساخت كه پدر بزرگ اتومبيلهاي امروزي مي باشد . پس از كارل بنز [[هنري فورد آمريكايي]]در تكميل بنز قدمهايي برداشت ،ولي كشش اتومبيل هنوز با مشكلاتي روبرو بود كه شخصي به نام [[رودلف ديزل]] موتوري اختراع كرد كه به نام خود او نامگذاري شد و با اين موتور مساله ي كششي و رانشي اتومبيل تا حد زيادي مرتفع گرديد.
سپس مخترعين ديگر از جمله [[كترينگ]] اولين كسي بود كه روشن كردن اتومبيل را با باتري و دلكو را اختراع نمود.
به هر صورت به طور مستقيم نمي توان گفت كه كدام مخترع به طور كامل اتومبيل را ساخت ، بلكه هر كدام از مخترعين نام برده وبسياري ديگر كه فرصت براي نام بردن اسامي آنها نيست ، در ساخت اتومبيل دخالت داشتند.
يكي از همين مخترعين معروف [[نوئي اند]] ميباشد كه در همين زمينه داراي چندين اختراع مهم مي باشد . اين اختراع ها و ابداع ها رفته رفته منجر به صنعت اتومبيل سازي گرديد كه يكي از مهمترين صنايع صادراتي كشورهاي اروپايي مي باشد.
كشور فرانسه با داشتن كارخانه هاي اتومبيل سازي پژو، رنوو سيتروئن ،و آلمان با داشتن كارخانه هاي اتومبيل سازي فولكس واگ، اپل ،بي ام و و بنز كه يكي از معروف ترين اتومبيل هاي جهان ميباشد در اروپا داراي رتبه ي اول اين صنعت است .
انگلستان نيز با ساختن اتومبيل جگوار و رولزرويس كه يكي از گرانترين اتومبيلهاي سلطنتي ميباشد ، به شهرت رسيد ايتاليا نيز با ساخت آلفارومئو و فيات معروف شد.
ليكن در قاره ي آمريكا كارخانه هاي جنرال موتورز با علامتاحصاري(GM) شورلت بيوك و كاديلاك توليدات منحصر به فردي ساختند كه در بسياري از موارد از اتومبيل هاي اروپايي برتري داشتند.
كشور هاي خاور دور از جمله ژاپن و كره ي جنوبي با توجه به اين صنعت پول ساز در قرن اخير توجه زيادي به اين صنعت كرده اند ، به طوري كه ساختن اتومبيل هاي كم مصرف و ارزان قيمت از جمله تويوتا ،هندا،سوزوكي،ميسوبيشي،دوو و هيونداي باعث شده از كليه ي رقباي اروپايي و آمريكا يي خود پيشي بگيرند.
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
باز تریپ دپرسینگ برداشتم
آقا من دوباره دپرس شدم به کی بگم. فشار زیادی روی منه ( نه معتاد نیستم.)
کاش می شد اینگلیش نوشتو آخه من نمیتونم فارسی رو سریع تایپ کنم . این آقا میثم هم به ما سر نزده ما دیگه نمی دونیم چیکار کنیم.
حالا بود گیر هم می داد که آقا تلگرافیه . اشکال نداشت همون گیر دادناش هم باعث میشه خستگی از تن ما در بره
سه شنبه هفدهم بهمن 1385
پاسارگاد چشم بر ما دارد
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
گبه
فيلمنامه:
گبه
فضاهايي نامعلوم، روز.
گبهاي سبز در آب ميرود. صداي زوزة گرگي ميآيد. دختري آبيپوش كوزه بر دوش بر زمينة گبهاي آبي، به صداي زوزة گرگي سر ميچرخاند و لبخند بر لب ميآورد.
چشمة كوچك، روز.
سيبي از درخت در چشمة كوچك فرو ميافتد. از دور دست پيرزني آبيپوش و پيرمردي گبه بر دوش و زنبيل به دست سلانّه سلانّه به سمت چشمه ميآيند.
پيرزن: ديشب ناله ميكردي. پاهات درد ميكرد نميتونستي بخوابي. ديگه نميدم گبه رو بشوري.
پيرمرد: گبه رو بده من بشورم.
پيرزن: گالش دارم، من ميشورم.
پيرمرد: گالشو بده من بشورم.
پيرزن: تو پاهات درد ميكنه، گبه رو من ميشورم. تو برو غذا درست كن. گبه رو من ميشورم دلم واشه.
پيرمرد به سروقت اجاق غذا ميرود و پيرزن گبة آبي رنگ را به روي زمين پهن ميكند. نقش يك سياهپوش بر اسب سپيد كه دختري را با خود ميبرد بر گبه بافته شده. پيرزن با حسرت بر گبه دست ميكشد.
پيرزن: اجازه ميدي من گبه رو بشورم؟
پيرمرد: خانوم خانوما، خانوم خوشگلا، تو نشوري پس كي بشوره عزيز دلم.
پيرزن: (بر گبه دست ميكشد) گبه خوشگلم. خانوم خانوما چرا رنگت آبيه؟ چرا ساكتي؟ چرا نميگي اون اسب سوار كيه؟ لااقل بگو تو رو كي بافته؟
نرمه بادي ميوزد. دختر آبيپوش از دل گبة آبي رنگ ظاهر ميشود. يك قناري از سر شاخساري ميپرد. پيرمرد سر از اجاق روشن برميدارد. حيرت زده است.
پيرمرد: ماشاءالله مثل ماه شب چهارده!
پيرزن: اسمت چيه خانوم خانوما؟
دختر: گبه. (دست به آب صاف چشمه ميبرد و آب از سرانگشتانش فرو ميچكد.) چه آب صافي! منو نميشوري؟
پيرمرد: تو رو نشوريم، پس كيو بشوريم گبه خانوم؟!
گبه آبي رنگ در آب صاف چشمة كوچك فرو ميرود. اكنون پيرزن تنهاست و پاي خويش بر گبه ميمالد.
پيرزن: ميذاري دستامو بذارم سر شونههاي جوونت؟ پير شدم، بنيه ندارم.
دختر: (كه دوباره هست و دستهاي پيرزن را در هوا گرفته و بر دوش خود ميگذارد.) شونة خودته.
پيرمرد: شما به چشمم خيلي آشنا ميآي، اسم بابات چيه؟
دختر: اسمش چله است. اسمش تار و پوده، اوناهاش.
تصويري كوتاه از كوچي كه ميرود. پدر دختر سوار بر اسب، كوچ را هدايت ميكند.
صداي دختر: اون بابامه. از عشايره. ما قشقايي هستيم. دلمون يه جا بند نميشه. اگرم يه جا دلبند شديم، پدرم كوچ راه مياندازه كه دل بكنيم. يه بار، من به يكي دل بستم، به يه اسب سوار، به يه صداي غريب، به يه كسي كه مثل وهم، مثل سايه دنبال كوچ ما مياومد تا منو با خودش ببره.
پيرمرد: (هيجان زده) اگه جوون بودم مياومدم خواستگاريات. بابات آدم خوبيه.
دختر: به قيافهاش نگاه نكن، خيلي بداخلاقه.
پيرزن: (پايش بر گبه آبي، دستش بر دوش دختر) بابات كه بداخلاقه، مادرت چي؟ مهربونه؟ خوشگله؟
دختر: نه. عشاير ميگن بداخلاقيِ بابات، به خاطر زشتي مادرته. اوناهاش.
تصويري كوتاه از سكينه مادر دختر در حال مشك زدن.
صداي دختر: اسمش سكينه است. مادرمه. من دختر بزرگشم.
پيرمرد: گالشو بده من گبه رو بشورم.
پيرزن: (تنهاست) تو پاهات درد ميكنه. بياي تو آب بدتر ميشي. گبه رو خودم ميشورم.
پيرمرد: (از كنار اجاق به كنار چشمه ميرود. جز او و پيرزن كسي نيست. دستان پيرزن گويي بر دوش خيالي دختر است. پيرمرد دست بر گبة آبي ميكشد.) شُستياش چقدر خوشگل شد، بازم دلم رفت.
پيرزن: (گويي به دختري كه رو به رويش ايستاده) دوباره چشمش افتاد به تو، منو يادش رفت.
پيرمرد: (گويي به دختري كه جلويش ايستاده) اين پيرزن به خودشم حسودي ميكنه، گبه خاموم. گبه خانوم! شما به اين خوشگلي خاطرخواه نداري؟
پيرزن: خاطرخواه من تو بودي ديگه، وقتي جوون بودي.
پيرمرد: (برميخيزد و به پيرزن كه دست بر هوا دارد و پاي در چشمه پشت ميكند) جووني بلا نسبت خر بودم.
پيرزن: (گويي به دختر رو به رويش، درد دلوار) ببين چطور دل منو ميشكنه. شما به اين خوشگلي خاطرخواه نداري؟
دختر دستهاي پيرزن را كه بر دوش دارد به نوازش بر گونة خويش ميكشد. صداي زوزة گرگي ميآيد. دختر به نوك كوه دور دست چشم ميبرد، پيرزن نيز. مرد سياهپوش بر اسب سفيد بر قله رو به رو ظاهر ميشود. پيرزن رو به دختر ميچرخاند.
پيرزن: پس چرا صداش شبيه گرگه؟!
دختر: اين يه رازه بين من و اون. ميگه از عشقت بيقرار شدم، پس چرا نميآي! (زوزه دوبارة گرگ)
پيرزن: اگه دوستش داري چرا باهاش فرار نميكني؟
دختر: آخه بابام گفته اگه باهاش فرار كني، ميكشمت.
پيرمرد: (با چشم اشكبار از دود اجاق) كاشكي كشته بود گير تو نيفتاده بودم. (زوزة گرگ)
دختر: ميگه بيا بريم. برم؟
پيرزن: (دستهاي دختر را بر دوش خويش كشيده، نگه ميدارد.) نريها. بري بابات ميكشتت. اول با بابات صحبت كن.
دختر: بابام با من حرف نميزنه. آخه مادربزرگم مريضه. قراره عموم از شهر بياد ببرتش دكتر. بابام گفته هر موقع عموت از شهر اومد، ميذارم باهاش عروسي كني. ولي تا عموم از شهر بياد اون بيقرار شده.
مدرسه عشايري در دشت، روز.
خروسي ميخواند. تصوير به دشتي پر نخل باز ميشود. لابلاي نخلها چادر سپيد مدرسة عشايري است. عمو كه پيرمردي است با كيسهاي سپيد رنگ به سمت مدرسه ميرود. بچهها دسته جمعي به سؤال معلم پاسخ ميدهند. عمو به چادر وارد ميشود. معلم برپا ميدهد. عمو برجا ميدهد.
عمو: اين جا كجاست؟
بچهها: مدرسه عشايري استان فارس.
عمو: فارس مال كجاست؟
بچهها: كشور ايران.
دختر بچهاي زنگولة گردن بزغاله اي را به صدا درميآورد. بچهها به صداي زنگولة بزغاله از مدرسه بيرون ميريزند. اكنون عمو پاي تخته سياه رو به كلاس ايستاده است.
عمو: اين چه رنگيه؟
و دست راست (را) از كادر تخته سياه بيرون ميبرد. تصويري كوتاه از لالهزاري سرخ كه دست عمو وارد آن ميشود.
صداي بچهها: سرخ.
دست عمو خيال گلها را در هوا ميگيرد و از كادر لالهزار به كادر تخته سياه ميآورد. مشتي شقايق سرخ در دست اوست.
عمو: سرخي لالهزار. حالا اين چه رنگيه؟
و دست چپ را از كادر تخته سياه به تصوير يك دشت زرد وارد ميكند.
صداي بچهها: زرد.
دست عمو خيال گلهاي زرد را در هوا ميگيرد و به كادر تخته سياه ميآورد. مشتي گل زرد در دست اوست.
عمو: زردي لابلاي گندمزار. اين چه رنگيه؟ (و دست راست به آسمان آبي ميبرد.)
صداي بچهها: آبي.
دست عمو به كادر تخته سياه بازميگردد، از رنگ آسمان آبي شده است.
عمو: آبي آسمان صاف خدا.
دست آبي را به زير كادر فرو ميبرد. دست او به سمت يك درياي آبي رنگ اشاره ميكند.
صداي عمو: اين چه رنگيه؟
صداي بچهها: آبي.
دست عمو از دريا به كادر تخته سياه بازميگردد. از دست آبي او آب ميچكد.
عمو: آبي با صفاي درياها. حالا بگين اين چه رنگيه؟
عمو دست چپ (را) از كادر تخته به سمت خورشيد آسمان ميبرد.
صداي بچهها: زرد.
عمو دست زرد شده از رنگ خورشيد را به كادر تخته سياه بازميآورد.
عمو: زردي آفتاب عالمتاب. زردي آفتاب و آبي آب، ميشود در گياه سبزي ناب.
عمو دست زرد و آبي به بالاي سر ميبرد. دست عمو وارد دشتي سبز ميشود.
صداي بچهها: سبز.
عمو با هر دو دست خيال رنگ سبز را به كادر تخته سياه فرو ميكشد. در دست او مشتي انبوه از سبزي است.
عمو: سبزي ناب.
عمو با دست زرد رنگ شقايق سرخ رنگ را به غروب آسمان بالا ميبرد.
عمو: زرد و سرخي كه هست در خورشيد در طلوع و غروب نارنجي است.
كوچ بزرگ در دشتها، روز.
عمو بر خلاف كوچ بزرگي كه ميرود ميآيد.
صداي دختر: بهار آمد و عمو نيامد. در بهار همة عشاير كوچ كردند مگر بيلة ما. پدرم گفت ما صبر ميكنيم تا عمو بيايد و مادربزرگ را به شهر ببرد. عمو آن قدر دير رسيد تا مادربزرگ مرد. پدرم مادربزرگ را در گورستاني كه همه جايش سبز بود، به خاك سپرد.
تصويري كوتاه از دست زرد و آبي عمو كه وارد كادري از دشت سبز ميشود.
سياه چادرهاي برادر، روز.
سه سياه چادر به پاست. سكينه مشك ميزند. ديگران نان به تنور ميبرند. و بزغالهها هم بازي كودكانند. عمو به سياه چادرها ميرسد.
عمو: آبادي سلام.
سكينه: سلام.
عمو: منو ميشناسي؟
سكينه: نخير.
عمو: (كلاه از سر برميدارد.) حالا چي؟
سكينه: برادر شوهرمي. اگه زن گرفتي پس چرا تنها اومدي؟
عمو: من هنوز بچهام. كي زن بچه ميشه!
زينب: كاكا سلام.
عمو: سلام زينب باجي. حال و احوال؟ عجبه شناختي!
اهل بيله دور عمو را ميگيرند و شادي ميكنند.
چشمةكوچك، روز.
پيرمرد: (سر از پخت غذا برميدارد.) گبه خانوم عموت اومد، عروسيات نزديكه.
پيرزن: پاشو برو به عموت بگو باباتو راضي كنه.
دختر: عموم منو به جا نميآره. اگه برم پيشاش ميگه دختر جون من عموتم يا داييات؟
سياه چادرهاي برادر، روز.
عمو: (رو به زينب) باجي اين بچة توست؟
زينب: از بس دير ميآي بچههاي خواهر و برادرت رو نميشناسي.
عمو: حالا بهتون ثابت ميكنم كه خوب ميشناسم. زينب تو برو اون ور درخت. سكينه زن داداش تو برو اين ور درخت. اون بچة زينبه پيش مادرش وايسه. اون بچه سكينه است بره پيش ننهاش.
عمو بچههاي برادر را كنار سكينه و بچههاي خواهر را كنار زينب و هر گروه را در سمتي از درخت جمع ميكند.
صداي دختر: عمو همه را زير درختي جمع كرد. اين درخت يادآور فاميل ماست. هر كودكي كه در بيلة ما به دنيا بيايد، شاخي بر اين درخت ميرويد و هركه از بيلة ما چشم از جهان ببندد، شاخساري از اين درخت هرس خواهد شد. مادربزرگ تكتك آدمهاي فاميل را از شاخههاي اين درخت ميشناخت.
عمو: حالا همه رو درست شناختم؟
بچهها: نه.
عمو: درستش كدومه؟
بچهها جا به جا شده و هركس كنار مادر خود ميايستد.
بچهها: درستش اينه.
چشمه كوچك، روز.
دختر و پيرزن دست بر دوش هم كنار چشمه نشستهاند.
دختر: ميبيني؟! اصلاً سراغ منو نگرفت. حتي نپرسيد گبه كجاست. فقط اومده مادربزرگو ببينه و برگرده شهر.
سياه چادرهاي برادر، روز.
عمو از كنار درخت به سمت سياه چادر مادربزرگ ميرود.
عمو: ننهام كو؟ نارنج خانوم من كو؟ ننه! نارنج! ننه نارنج! عباسات اومده. كجايي؟ نارنجم!
سياه چادر مادر خالي است. جز چلة بيگره گبهاي و جز سگي كه براي عمو دم تكان ميدهد، چيزي نيست.
صداي دختر: عمو دير اومدي يار تو گم شد.
صداي سكينه: اون گبه رو ميخواست ببافه براي عروسيات بفرسته شهر.
عمو در غم مرگ مادر فروميرود.
تصويري كوتاه از قبر مادربزرگ در دشتهاي سبز. عمو و دختر بر سر قبر اويند.
تصاويري كوتاه از دشتهاي سبز در نوازش باد و سر انگشتان دختر كه گبه ميبافد.
صداي محزون لالايي از يك زن قشقايي. زمينة گبه به رنگ سبز بافته ميشود.
چشمه كوچك، مدرسه عشايري، دشتهاي زرد، روز.
آب چشمه گُل ميآورد. دختر آبيپوش گل سرخ از چشمه ميگيرد. گريان است. پيرزن كل ميكشد.
پيرمرد: عزا تموم شد، حالا وقت عروسيته.
دختر: وقت عروسيه، اما نه عروسي من. بابام گفته عموت پير شده هنوز زن نگرفته. اول عروسي عموت، بعد عروسي تو. (سر به بيرون كادر ميچرخاند و گلهاي سرخ دستش را به بيرون كادر مي برد.) مبارك باشه عمو. بگير زودتر عروسي كن.
دست عمو گلهاي سرخ را گرفته به كادر تخته سياه مدرسه عشايري مي برد.
عمو: سرخي لالهزار. بچهها اين چه صدائيه، ميشنوين؟
صداي بچهها: گنجشك.
پيرمرد از لانه كوچكي گنجشك ميگيرد و از كادر بيرون ميبرد. دست عمو گنجشك را گرفته به كادر تخته سياه ميبرد.
عمو: گنجشك.
عمو با دست چپ شاخة زرد رنگ گندم را بر گنجشك گذاشته از بالاي سر از كادر بيرون ميبرد.
عمو: (رو به آسمان) با زرد تو اي جناب باري،
گنجشك حقير شد قناري.
يك قناري زرد رنگ را به كادر ميآورد و پرواز ميدهد. كات به يك دشت زرد. كوچ از دشت زرد ميگذرد. اكنون عمو كوچ را هدايت ميكند. دختر آبيپوش، گبة آبي بر دوش در كوچ است و هر بار به صداي زوزة گرگ سر ميچرخاند.
صداي دختر: عمو خواب ديده بود كه جفت زندگيش را كنار چشمهاي خواهد يافت. دختري كه مثل قناري آواز ميخواند. پدرم در هر بيلهاي از هر دختري براي عمو خواستگاري كرد، همة دخترها زيبا بودند، اما مثل قناريها آواز نميخواندند. كوچ ما به هر چشمهاي سر زد، اما دختري كه مثل قناري آواز بخواند نبود.
آبادي، روز.
كوچ به آبادي ميرسد. بچهاي آب ميخواهد. عمو سراغ چشمه را از پيرمردي كه طناب ميبافد ميگيرد.
عمو: چشمه كجاست؟
پيرمرد: هر كجا صداي آب شنيدي چشمه است.
چشمة بزرگ، روز.
عمو مشك بر دوش در دشت در پي صداي آب است اما صداي آواز ميشنود. رد صدا را ميگيرد تا سر از چشمهاي سرسبز درميآورد. صداي آواز از دختري است كه كنار چشمه ظرف ميشويد.
عمو: به به، چشمة آب و آواز!
دختر اللهداد: سلام.
عمو: سلام خانوم. اسمت چيه؟
دختر اللهداد: من دختر اللهداد هستم.
عمو: من به دنبال آب بودم به آواز رسيدم. چه شعر قشنگي! من اين شعر رو تا حالا از كسي نشنيده بودم.
دختر اللهداد: اين شعرو من تازه ديشب گفتم، تا حالا كسي نشنيده.
عمو: كِي گفتي، ديشب؟!
دختر اللهداد: بله.
عمو: خودت گفتي؟
دختر اللهداد: بله.
عمو: مگه تو شاعري؟
دختر اللهداد: نه، من دختر اللهداد هستم.
عمو: ميشه دوباره آن شعر را بخواني؟
دختر اللهداد: بالاي چشمه منم،
پائين چشمه منم،
سنگ توي چشمه منم.
يارم از اين جا ميگذره،
كبك توي دستش منم،
من چند تيكه شدهام.
عمو: اين شعرو براي يارت گفتي دختر اللهداد؟
دختر اللهداد: نه، من كه ياري ندارم.
عمو: چرا؟ مگه شوهر نكردي؟
دختر اللهداد: خب ديگه. . .
عمو: ديرت ميشه، چند سالته؟ (دختر اللهداد سكوت ميكند) اگه كسي پيدا بشه زنش ميشي؟
دختر اللهداد: تا ببينم نصيب و قسمتم كيه.
عمو: فرض كن من. . .
دختر اللهداد: (دست از شستن ظرف برميدارد.) اگه زنت بشم يه وقتي از دست من ناراحت بشي منو با چي ميزني؟
عمو: با هيچي. اگه ناراحت بشم زانوهامو بغل ميكنم شعر ميخونم.
دختر اللهداد: چه شعري ميخوني؟
عمو: (دست به آب چشمه فرو برده از سر انگشتانش ميريزد.) ميخونم:
من تشنهام تو آب رواني
من خستهام تو تاب و تواني
من پيرو سالخورده و فرتوت
تو نوشكفته شاخ جواني.
دختر اللهداد: بعله. زنت ميشوم چون از شعرت خوشم اومد.
سكينه با دختر تشنه سر ميرسد
سكينه: (به عمو) كجايي بچه از تشنگي هلاك شد؟!
عمو: تا اين مشكو آب كني من دنبال دختر اللهداد ميرم و برميگردم.
عمو ظرفها را به دنبال دختر اللهداد مي برد. سكينه مشك را آب ميكند. وقتي كه مشك پر ميشود عمو و دختر اللهداد به همراه جهاز او كه يك گبه سرخ است بازگشتهاند. اهل كوچ دور چشمه جمع شدهاند.
عمو: من رفتم با اجازة اللهداد دخترشو خواستگاري كردم، خودم خطبهشو خوندم. اينم شيرينياش.
همة اين صحنه را پيرزن و پيرمرد و دختر از كنار چشمة كوچك شاهد بودهاند.
دشتهاي گونهگون، چشمة كوچك، كنار بركه، روز.
كوچ در دشت ميرود و عروس تازه را به همراه ميبرد. گاه صداي زوزة گرگي ميآيد و دختر آبيپوش گبة آبي بر دوش به صداي زوزة گرگ سر به پشت ميچرخاند. اهل كوچ در جايي اتراق ميكنند و پشم از گوسفندان ميچينند و ميريسند و به گلهايي كه دختركان از صحرا گرد آوردهاند رنگ ميكنند. يك بار سياهپوش اسب سوار براي ربودن دختر آبيپوش به بيله نزديك ميشود، اما سگها پارس ميكنند و مانع او ميشوند. پشمها رنگ ميشوند و در آفتاب پهن ميشوند كه باران ميگيرد. دختران پشمها را از زير باران جمع ميكنند.
كنار نقش رستم، روز.
فرشِ دشتها از سبزهها سبز است. پشمهاي رنگين بر سياه چادرها پهناند. عروسي است. رقصِ دستمالها در دست كودكان. عروسِ تازه، شير ميدوشد. دختران بزرگتر گبه ميبافند. عمو گبة سرخ جهاز زنش را پهن ميكند.
عمو: دختر اللهداد چرا روي گبهات اسب سوار بافتي؟
دختر اللهداد: فكر ميكردم بختم با اسب ميآد دنبالم.
عمو: بخت جوون عروس رو با اسب ميبره نه بخت پير.
عمو رو به روي آينه ميايستد تا خود را براي عروسي آماده كند. در صورت خود موي سپيد ميبيند. به حسرت شعري زمزمه ميكند.
عمو: به گوش من آيد ز پيري نهيب،
چو بينم كه مويم سپيدي گرفت.
(به سمت عروساش ميرود.)
چشم بينا نيست مردم را،
و اين بهتر كه نيست؛
ور نه هر گهوارهاي گوري است،
هر عيشي غمي.
دختر اللهداد: چرا شعر ميخوني، از دست من ناراحت شدي؟
عمو: گذشت عمر از مرز پنجاه و هفت.
دريغا چه زود و چه بيهوده رفت.
مرا گر چه تن پير و مو شد سپيد،
دلي هست پر آرزو، پر اميد.
تنم همچو زندانِ سرد و خموش،
دلم كودكي زنده پر جنب و جوش.
عمو با ريتم شانههاي دختران گبهباف به رقص ميزند. اكنون همه در رقصند. حتي پيرمرد كنار چشمة كوچك براي دختر آبيپوش ميرقصد. نقش عروسي روي گبه بافته ميشود. كوچ از كنار رودخانهاي ـ كه سرتاسرش را با گبه فرش كردهاند ـ عبور ميكند. در كنار رودخانه براي عمو و زنش سياه چادري به پا شده. عمو و زنش براي كوچي كه از كنار آنها رد ميشوند، دست و دستمال تكان ميدهند.
صداي دختر: عروسي عمو روي گبه بافته شد. بيلة ما عمو و زنش را براي ماه عسل كنار رودخانه قاليشويان تنها گذاشت.
چشمة كوچك، روز.
دختر گريان كنار چشمة كوچك نشسته است. پيرزن نيست.
پيرمرد: پس چرا گريه ميكني گبه خانوم؟
دختر: آخه بازم بايد صبر كنم. بابام گفته بذار اول مادرت بزاد.
پيرمرد: مگه بابات نگفته بود بعد از عروسي عموت؟
دختر: حال ميگه بعد از زائيدن مادرت.
پيرمرد: حالا كِيْ ميزاد؟ پا به ماهه؟
دختر: وقتي خيلي كوچ كنيم. وقتي خيلي راه بريم. وقتي خيلي كار كنيم. وقتي از آب بگذريم.
رودخانه، روز.
كوچ به آب ميرسد. زنان مشكها را باد ميكنند و مردان كَلَكي ميسازند تا از آب عبور كنند. صداي زوزة گرگ ميآيد.
صداي دختر: زنان به هايِ دهان مشكِ ميش ها باد ميكردند و مردان، عمو و پدر، مشكها بر كَلَك ميبستند و پسران بزغالهها و برهها بر كَلَك استوار ميكردند تا آب ايشان را نبرد. و ما گلة ميش به آب ميانداختيم و مادرم پيشاپيش همه كار ميكرد، اما خبري از درد زايمان نبود.
كنار درياچه، كوهها، درهها، بركه، چشمة كوچك، روز.
كوچ از كنار درياچه ميگذرد. مرغي در كف دست دختري تخم ميكند. دختر كوچك تخم را از كادر بيرون برده رها ميكند. تخممرغ در دست دختر آبيپوش ميافتد.
دختر: (خوشحال) وقتشه.
مه كوچ را ميپوشاند. سكينه به مه ميزند و درد ميكشد. دختران گبه ميبافند. عمو كه نامحرم است در مه گم ميشود.
عمو: زندگي رنگ است.
دختران گبهباف: عشق رنگ است.
عمو: مرد رنگ است.
دختران گبهباف: زن رنگ است.
عمو: بچه رنگ است.
نقش بچهاي بر گبه بافته ميشود و صداي گريه بچهاي فضا را پر ميكند. اكنون تخممرغ در دست پيرمرد است. دختر آبيپوش كنار اوست. پيرمرد گريه ميكند.
پيرمرد: (رو به دختر آبيپوش) تو هيچ وقت برام بچه نزاييدي، من دلم بچه ميخواد.
پيرزن: (حسودي كرده ميرود) من ميرم ديگه هم برنميگردم.
پيرمرد: به جهنم برو برنگردي. (رو به دختر ميگرداند) گبه خانوم پيرزنه رفت ميآي با هم فرار كنيم؟
دختر: آخه بابام ما رو ميكشه.
پيرمرد: دروغ نگو گبه خانوم. دروغگو دشمن خداست. راستشو بگو. تو منو دوست نداري.
دختر: به خدا دروغ نميگم دوستت دارم.
پيرمرد: والله دروغ ميگي. بابات كجا بود. تو دروغ ميگي.
پيرزن بزغاله به بغل باز ميگردد و بزغاله را به پيرمرد ميدهد. دختر آبيپوش نيست.
پيرزن: بيا اينم بچه. اين قدر نق به جون من نزن.
پيرمرد: (بزغاله را بغل ميكند) اين بچه چقدر خوشگله! اين زبون بسته شير خورده؟
پيرزن: نه.
پيرمرد: (بزغاله را رها ميكند كه از كادر بيرون ميرود.) زبان بسته! برو شير بخور.
آغل، روز.
بزغاله وارد آغل شده سروصدا ميكند. بچه تازه به دنيا آمده گريه ميكند. سكينه مشغول دوشيدن گوسفندان است. بزغالهها پشت آغل براي مادرانشان گريه ميكنند. وقتي سكينه به سراغ بچهاش ميرود تا او را شير دهد، همة بزغالهها و برهها به آغل رفته از پستان ميشها شير ميخورند. نقش بزغالهاي كه از بزي ماده شير ميخورد بر گبه بافته ميشود.
چشمة كوچك، كوهستان و بركه، روز.
دختر آبيپوش گريان در كنار چشمه نشسته است. پيرزن نيست.
پيرمرد: مگه نگفتي گبه رو بشوري دلت وا ميشه، پس چرا گريه ميكني گبه خانوم؟
دختر: آخه بازم بايد صبر كنم. بابام نيست. عموم نيست. مادرم نيست. همه رفتند شهر. زنعمو ميخواد بزاد. بچهها و گوسفندها رو سپردن دست من. يكي از گوسفندها رو سرما زده. خواهرم شعله هم گم شده.
گوسفندي مريض زير تلنباري از پشمها ناله ميكند. شعله به دنبال بزغالهاي در كوه ميدود. بزغاله لب پرتگاهي قرار ميگيرد و سرانجام از كوه سقوط ميكند. رجي سياه از پشم به دست دختران گبهباف در زمينة نقش غروب گبه بافته ميشود. حالا دختر آبيپوش و پيرزن آبيپوش براي شعله زبان گرفتهاند.
كوهستانهاي برفي، روستاهاي نفتخيز، روز.
سياهپوشِ اسب سوار در سوز و سرما در پي كوچ ميآيد. دختر آبيپوش گبة آبي را بر دوش ميبرد و به صداي زوزة گرگ سر به پشت ميچرخاند. سگ گله مراقب دختر است. دختر دستمالي سرخ را براي اسب سوار بر برف ميگذارد و براي آن كه باد آن را نبرد گولّهاي برف را روي دستمال ميگذارد. اسبسوار به دستمال سرخ ميرسد. گوله برف را برميدارد و به دستهايش ميمالد. دختر آبيپوش از سرما دستهايش را به هاي دهان گرم ميكند. از هاي دهان او شعلهاي برميخيزد كه چون دهانة چاههاي نفت تنوره ميكشد. در همة خانههاي روستاي نفتخيز آتش نفت شعله ميكشد.
كنار روستاي نفتخيز، شب و روز.
دختر زير يك زيرانداز خوابيده است. عموكنار اوست. صداي گرگ ميآيد. دختر ميخواهد بگريزد كه عمو را مراقب خود ميبيند. به زير زيرانداز باز ميگردد. صداي گرگ ميآيد و سگها پاسخ گرگ را ميدهند. صبح ميدمد.
صداي دختر: روزها دختران مراقب من بودند و شبها مردان. و من هيچ گاه فرصت فرار نداشتم. روزي كه گبة ننه نارنج بافته شد، عمو مهربانانه مرا به گوشهاي صدا كرد و گفت: پدرت را به جاي دوري خواهم برد تا فرار ترا نبيند.
گبة سبز رنگي كه در طول كوچ بافته ميشد، كامل شده است و روي زمين پهن است. عمو و پدر روي آن دراز ميكشند.
عمو: آخي ننه نارنج! (گبهات رو) بافتيم. دلم ميخواهد روي اين گبه بخوابم و ديگه بلند نشم.
هر دوي روي گبه دراز ميكشند و غيب ميشوند.
صداي دختر: اكنون مرا فرصت فرار بود، اما جرأت فرار نبود.
چشمة كوچك، روز.
پيرمرد گبه آبي رنگ را از درختي آويخته و با چوب نازكي ميزند و از خودش صداي زوزة گرگ درميآورد. نرمه بادي ميوزد.
پيرمرد: چرا اذيت ميكني؟ چرا نميآي فرار كنيم؟ بابات كه نيست. چرا دروغ ميگي. تو منو بدبخت كردي. تو منو سرگردان كردي.
تو منو آوارة كوه و بيابون كردي. تو منو دوست نداري. بيا بريم بابات كه نيست ديگه.
كنار بركه، روز.
گوسفندي ميزايد. دختر آبيپوش گبه ميبافد. گوسفند برهاش را ليس ميزند و دختر آبيپوش گبه ميبافد. گوسفند به برة تازه به دنيا آمده ميآموزد كه روي پاي خودش بايستد و راه برود. دختر آبيپوش بر دار گبه، شانه ميكوبد. گوسفند به زمين دست ميكوبد تا به بره برخاستن بياموزد. دختر بر گبه شانه ميكوبد. گوسفند دست بر زمين ميكوبد. بره از زمين بلند ميشود، دختر آبيپوش نيز. در دشت سبز باد ميوزد و دختر آبيپوش با اسب سوار ميرود. پدر و عمو بر گبة سبز ظاهر ميشوند. پدر از كنار اجاق آتش، تفنگ برميدارد و در پي آنها ميرود. از دور صداي شليك گلولهاي و نالة گرگي برميخيزد. حالا در دشت جز رقص علفهاي زرد در باد چيزي ديده نميشود. پدر تفنگ بر دوش بازميگردد. اهل بيله مضطرب و پرسان از عاقبت كار جمع ميشوند. پدر گبة آبي را به زمين ميكوبد. زمين و زمان به رنگ آبي درميآيد.
چشمه، روز.
پيرزن گبه آبي را جمع ميكند وكوزه را از آب چشمه پر ميكند و به سمت كلبه برميگردد.
پيرمرد: (رو به پيرزن) گبه خانوم ميآي گبه رو بشوريم؟
پيرزن: پاهام درد ميكنه. ديگه نميآم.
پيرمرد: گبه خانوم سرمو بشكن، دلمو نشكن. (و چون گرگ زوزه ميكشد) تو منو دوست نداري، بابات كه نيست بيا فرار كنيم گبه خانوم. تو دروغ ميگي، تو منو دوست نداري.
پيرزن كوزه بر دوش به سمت كلبه ميرود.
صداي دختر: پدرم ما را نكشته بود. اما همه جا شايع بود كه ما را كشته است. تا از اين پس خواهرانم در پي صداي گرگي دل و دين از دست ندهند. به همين خاطر از چهل سال پيش هيچ كس، از هيچ چشمهاي، صداي قناري نشنيده است.
گبة سبز و آبي را آب با خود ميبرد.
محسن مخملباف
1373

