تبليغاتX
مهندسی عمران

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

اتومبیل

امروزه اتومبيل وسيله اي است كه بدون آن زندگي كردن بسيار مشكل ميباشد باازدياد جمعيت ودر نتيجه طولاني تر شدن مسافتها بشراحتياج به وسيله اي داشت كه بتواند اين مسافت ها را راحت تر و سريع تر طي كند. در سال هاي پيش از اختراع اتومبيل مهمترين وسيله نقليه اسب و كالسكه بود.و كليه جنگها وحمل و نقل ها مبني بر استفاده از اسب بود.

اما اين اسب مشكلات زيادي نيز داشت و مهمترين اشكال آن اين بود كه اسب پس از طي مسافتي خسته مي شود و قابليت حمل تعداد مسافر زياد را نداشت.

با اختراع ماشين بخار انسان به اين فكر افتاد كه از اين نيرو براي به حركت درآوردن وسيله اي چهار چرخه (البته اولين وسايل سه چرخ داشت) استفاده كند ودر اين راستاشخصي [[فرانسوي به اسم كوينو]]اولين اتومبيل دنيا را که سه چرخ داشت و با نيروي بخار آب حرکت مي كرد ساخت.

البته سرعت اين كوينو بسيار كم بود و از ساعتي 4 كيلومتر تجاوز نميكرد و سپس از چند آزمايش ديگر كنار گذاشته شد و امروز در موزه ي پاريس قرار دارد.

پس از كوينو مخترعين ديگري از جمله [[بوله]]و[[دملر]]كردند که هر كدام قدمي در تصحيح اين وسيله برداشتند، ولي اساس بنيان اصلي موتور اتومبيل را [[كارل بنز آلماني]]گذاشت.  

كارل در سال 1896 ميلادي، اولين اتومبيل چهار زمانه را ساخت كه پدر بزرگ اتومبيلهاي امروزي مي باشد . پس از كارل بنز [[هنري فورد آمريكايي]]در تكميل بنز قدمهايي برداشت ،ولي كشش اتومبيل هنوز با مشكلاتي روبرو بود كه شخصي به نام [[رودلف ديزل]] موتوري اختراع كرد كه به نام خود او نامگذاري شد و با اين موتور مساله ي كششي و رانشي اتومبيل تا حد زيادي مرتفع گرديد.

سپس مخترعين ديگر از جمله [[كترينگ]] اولين كسي بود كه روشن كردن اتومبيل را با باتري و دلكو را اختراع نمود.

به هر صورت به طور مستقيم نمي توان گفت كه كدام مخترع به طور كامل اتومبيل را ساخت ، بلكه هر كدام از مخترعين نام برده وبسياري ديگر كه فرصت براي نام بردن اسامي آنها نيست ، در ساخت اتومبيل دخالت داشتند.

يكي از همين مخترعين معروف [[نوئي اند]] ميباشد كه در همين زمينه داراي چندين اختراع مهم مي باشد . اين اختراع ها و ابداع ها رفته رفته منجر به صنعت اتومبيل سازي گرديد كه يكي از مهمترين صنايع صادراتي كشورهاي اروپايي مي باشد.

كشور فرانسه با داشتن كارخانه هاي اتومبيل سازي پژو، رنوو سيتروئن ،و آلمان با داشتن كارخانه هاي اتومبيل سازي فولكس واگ، اپل ،بي ام و و بنز كه يكي از معروف ترين اتومبيل هاي جهان ميباشد در اروپا داراي رتبه ي اول اين صنعت است .

انگلستان نيز با ساختن اتومبيل جگوار و رولزرويس كه يكي از گرانترين اتومبيلهاي سلطنتي ميباشد ، به شهرت رسيد ايتاليا نيز با ساخت آلفارومئو و فيات معروف شد.

ليكن در قاره ي آمريكا كارخانه هاي جنرال موتورز با علامتاحصاري(GM) شورلت بيوك و كاديلاك توليدات منحصر به فردي ساختند كه در بسياري از موارد از اتومبيل هاي اروپايي برتري داشتند.

كشور هاي خاور دور از جمله ژاپن و كره ي جنوبي با توجه به اين صنعت پول ساز در قرن اخير توجه زيادي به اين صنعت كرده اند ، به طوري كه ساختن اتومبيل هاي كم مصرف و ارزان قيمت از جمله تويوتا ،هندا،سوزوكي،ميسوبيشي،دوو و هيونداي باعث شده از كليه ي رقباي اروپايي و آمريكا يي خود پيشي بگيرند.

 

نوشته شده توسط جلال در 13:48 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

باز تریپ دپرسینگ برداشتم

سلام . کسی هست که نوت های منو بخونه؟

آقا من دوباره دپرس شدم به کی بگم. فشار زیادی روی منه ( نه معتاد نیستم.)

کاش می شد اینگلیش نوشتو آخه من نمیتونم فارسی رو سریع تایپ کنم . این آقا میثم هم به ما سر نزده ما دیگه نمی دونیم چیکار کنیم.

حالا بود گیر هم می داد که آقا تلگرافیه . اشکال نداشت همون گیر دادناش هم باعث میشه خستگی از تن ما در بره

 

 

نوشته شده توسط جلال در 23:48 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم بهمن 1385

پاسارگاد چشم بر ما دارد

كورش بزرگ مي‌گويد:
اي آن‌كه بر خاك من مي‌گذري بدان و آگاه باش كه پاي بر خاك كسي نهاده‌ايي كه در تمام زندگي نگاهبان نيكي بوده و جز به انديشه و گفتار و كردار نيك با كسي رفتار نكرده.
بدان شهرياري من موجب آزار هيچ انسان بي‌گناهي نشده.
بدان كه سرزمين پارس بسيار گسترده بوده و در تمام اين گستره هيچ‌كس توان زورگويي بر ناتواني را نداشته.
بدان كه ارتش من ، ارتش رهايي‌بخش همه‌انسان‌هاي ستمديده بوده و من بدون چشمداشت به تاج و تخت و دارايي آنها همواره يار و پشتيبانشان بودم.
پس به پاس نيكويي‌هاي من اين يك وجب خاك را بر من ببخش.
 
ايراني ؛
مغول‌ها و تازيان و همه‌ي قبايل بيابانگرد ويرانگر كه بر اين سرزمين اهورايي تاختند به پاس نيكي اين مرد بزرگ بر آرامگاه او گزندي نرساندند اما افسوس كه تمام تلاش‌ها براي جلوگيري از آبگيري سد سيوند در داخل و خارج ايران بي‌نتيجه مانده و شمارش معكوس براي آبگيري سد سيوند و نابودي هميشگي آرامگاه كسي كه تا ابد افتخار بشريت است ، آغاز شده ، اگر نمي‌خواهيد آيندگان ما را به بي‌لياقتي ياد كنند ، اگر نمي‌خواهيد اين لكه‌ي ننگ كه ساخت يك سد اينگونه بخش بزرگي از يادگارها و تمدن هخامنشي را به آب داد تا جاودان بر دامن نسل ما  بماند ، كاري كن :
نمي‌گويم حاشيه‌‌ي امن خود را به‌خطر بيانداز
نمي‌گويم همچون نياكان دلير و غيرتمند خود جان بر سر باور خويش فدا كن...
نوشته شده توسط جلال در 23:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

گبه

فيلمنامه:

گبه

 

فضاهايي نامعلوم، روز.

گبه‏اي سبز در آب مي‏رود. صداي زوزة گرگي مي‎آيد. دختري آبي‏پوش كوزه بر دوش بر زمينة گبه‏اي آبي، به صداي زوزة گرگي سر مي‏چرخاند و لبخند بر لب مي‏آورد.

 

چشمة كوچك، روز.

سيبي از درخت در چشمة كوچك فرو مي‏افتد. از دور دست پيرزني آبي‏پوش و پيرمردي گبه بر دوش و زنبيل به دست سلانّه سلانّه به سمت چشمه مي‏آيند.

پيرزن: ديشب ناله مي‏كردي. پاهات درد مي‏كرد نمي‏تونستي بخوابي. ديگه نمي‏دم گبه رو بشوري.

پيرمرد: گبه رو بده من بشورم.

پيرزن: گالش دارم، من مي‏شورم.

پيرمرد: گالشو بده من بشورم.

پيرزن: تو پاهات درد مي‏كنه، گبه رو من مي‏شورم. تو برو غذا درست كن. گبه رو من مي‏شورم دلم واشه.

پيرمرد به سروقت اجاق غذا مي‎رود و پيرزن گبة آبي رنگ را به روي زمين پهن مي‏كند. نقش يك سياهپوش بر اسب سپيد كه دختري را با خود مي‏برد بر گبه بافته شده. پيرزن با حسرت بر گبه دست مي‏كشد.

پيرزن: اجازه مي‏دي من گبه رو بشورم؟

پيرمرد: خانوم خانوما، خانوم خوشگلا، تو نشوري پس كي بشوره عزيز دلم.

پيرزن: (بر گبه دست مي‏كشد) گبه خوشگلم. خانوم خانوما چرا رنگت آبيه؟ چرا ساكتي؟ چرا نمي‏گي اون اسب سوار كيه؟ لااقل بگو تو رو كي بافته؟

نرمه بادي مي‏وزد. دختر آبي‏پوش از دل گبة آبي رنگ ظاهر مي‏شود. يك قناري از سر شاخساري مي‏پرد. پيرمرد سر از اجاق روشن برمي‏دارد. حيرت زده است.

پيرمرد: ماشاءالله مثل ماه شب چهارده!

پيرزن: اسمت چيه خانوم خانوما؟

دختر: گبه. (دست به آب صاف چشمه مي‏برد و آب از سرانگشتانش فرو مي‏چكد.) چه آب صافي! منو نمي‏شوري؟

پيرمرد: تو رو نشوريم، پس كيو بشوريم گبه خانوم؟!

گبه آبي رنگ در آب صاف چشمة كوچك فرو مي‏رود. اكنون پيرزن تنهاست و پاي خويش بر گبه مي‏مالد.

پيرزن: مي‏ذاري دستامو بذارم سر شونه‏هاي جوونت؟ پير شدم، بنيه ندارم.

دختر: (كه دوباره هست و دست‏هاي پيرزن را در هوا گرفته و بر دوش خود مي‏گذارد.) شونة خودته.

پيرمرد: شما به چشمم خيلي آشنا مي‏آي، اسم بابات چيه؟

دختر: اسمش چله است. اسمش تار و پوده، اوناهاش.

تصويري كوتاه از كوچي كه مي‏رود. پدر دختر سوار بر اسب، كوچ را هدايت مي‏كند.

صداي دختر: اون بابامه. از عشايره. ما قشقايي هستيم. دلمون يه جا بند نمي‏شه. اگرم يه جا دلبند شديم، پدرم كوچ راه مي‎اندازه كه دل بكنيم. يه بار، من به يكي دل بستم، به يه اسب سوار، به يه صداي غريب، به يه كسي كه مثل وهم، مثل سايه دنبال كوچ ما مي‏اومد تا منو با خودش ببره.

پيرمرد: (هيجان زده) اگه جوون بودم مي‏اومدم خواستگاري‏ات. بابات آدم خوبيه.

دختر: به قيافه‏اش نگاه نكن، خيلي بداخلاقه.

پيرزن: (پايش بر گبه آبي، دستش بر دوش دختر) بابات كه بداخلاقه، مادرت چي؟ مهربونه؟ خوشگله؟

دختر: نه. عشاير مي‏گن بداخلاقيِ بابات، به خاطر زشتي مادرته. اوناهاش.

تصويري كوتاه از سكينه مادر دختر در حال مشك زدن.

صداي دختر: اسمش سكينه است. مادرمه. من دختر بزرگشم.

پيرمرد: گالشو بده من گبه رو بشورم.

پيرزن: (تنهاست) تو پاهات درد مي‎كنه. بياي تو آب بدتر مي‏شي. گبه رو خودم مي‏شورم.

پيرمرد: (از كنار اجاق به كنار چشمه مي‏رود. جز او و پيرزن كسي نيست. دستان پيرزن گويي بر دوش خيالي دختر است. پيرمرد دست بر گبة آبي مي‎كشد.) شُستي‎اش چقدر خوشگل شد، بازم دلم رفت.

پيرزن: (گويي به دختري كه رو به رويش ايستاده) دوباره چشمش افتاد به تو، منو يادش رفت.

پيرمرد: (گويي به دختري كه جلويش ايستاده) اين پيرزن به خودشم حسودي مي‏كنه، گبه خاموم. گبه خانوم! شما به اين خوشگلي خاطرخواه نداري؟

پيرزن: خاطرخواه من تو بودي ديگه، وقتي جوون بودي.

پيرمرد: (برمي‏خيزد و به پيرزن كه دست بر هوا دارد و پاي در چشمه پشت مي‏كند) جووني بلا نسبت خر بودم.

پيرزن: (گويي به دختر رو به رويش، درد دل‏وار) ببين چطور دل منو مي‏شكنه. شما به اين خوشگلي خاطرخواه نداري؟

دختر دست‏هاي پيرزن را كه بر دوش دارد به نوازش بر گونة خويش مي‏كشد. صداي زوزة گرگي مي‏آيد. دختر به نوك كوه دور دست چشم مي‏برد، پيرزن نيز. مرد سياهپوش بر اسب سفيد بر قله رو به رو ظاهر مي‏شود. پيرزن رو به دختر مي‏چرخاند.

پيرزن: پس چرا صداش شبيه گرگه؟!

دختر: اين يه رازه بين من و اون. مي‏گه از عشقت بي‏قرار شدم، پس چرا نمي‏آي! (زوزه دوبارة گرگ)

پيرزن: اگه دوستش داري چرا باهاش فرار نمي‏كني؟

دختر: آخه بابام گفته اگه باهاش فرار كني، مي‏كشمت.

پيرمرد: (با چشم اشكبار از دود اجاق) كاشكي كشته بود گير تو نيفتاده بودم. (زوزة گرگ)

دختر: مي‏گه بيا بريم. برم؟

پيرزن: (دست‏هاي دختر را بر دوش خويش كشيده، نگه مي‏دارد.) نري‏ها. بري بابات مي‏كشتت. اول با بابات صحبت كن.

دختر: بابام با من حرف نمي‏زنه. آخه مادربزرگم مريضه. قراره عموم از شهر بياد ببرتش دكتر. بابام گفته هر موقع عموت از شهر اومد، مي‏ذارم باهاش عروسي كني. ولي تا عموم از شهر بياد اون بي‏قرار شده.

 

مدرسه عشايري در دشت، روز.

خروسي مي‏خواند. تصوير به دشتي پر نخل باز مي‏شود. لابلاي نخل‏ها چادر سپيد مدرسة عشايري است. عمو كه پيرمردي است با كيسه‏اي سپيد رنگ به سمت مدرسه مي‏رود. بچه‏ها دسته جمعي به سؤال معلم پاسخ مي‏دهند. عمو به چادر وارد مي‏شود. معلم برپا مي‏دهد. عمو برجا مي‏دهد.

عمو: اين جا كجاست؟

بچه‏ها: مدرسه عشايري استان فارس.

عمو: فارس مال كجاست؟

بچه‏ها: كشور ايران.

دختر بچه‏اي زنگولة گردن بزغاله اي را به صدا درمي‏آورد. بچه‏ها به صداي زنگولة بزغاله از مدرسه بيرون مي‏ريزند. اكنون عمو پاي تخته سياه رو به كلاس ايستاده است.

عمو: اين چه رنگيه؟

و دست راست (را) از كادر تخته سياه بيرون مي‏برد. تصويري كوتاه از لاله‏زاري سرخ كه دست عمو وارد آن مي‏شود.

صداي بچه‏ها: سرخ.

دست عمو خيال گل‏ها را در هوا مي‎گيرد و از كادر لاله‏زار به كادر تخته سياه مي‏آورد. مشتي شقايق سرخ در دست اوست.

عمو: سرخي لاله‏زار. حالا اين چه رنگيه؟

و دست چپ را از كادر تخته سياه به تصوير يك دشت زرد وارد مي‏كند.

صداي بچه‏ها: زرد.

دست عمو خيال گل‏هاي زرد را در هوا مي‏گيرد و به كادر تخته سياه مي‏آورد. مشتي گل زرد در دست اوست.

عمو: زردي لابلاي گندم‏زار. اين چه رنگيه؟ (و دست راست به آسمان آبي مي‏برد.)

صداي بچه‏ها: آبي.

دست عمو به كادر تخته سياه بازمي‏گردد، از رنگ آسمان آبي شده است.

عمو: آبي آسمان صاف خدا.

دست آبي را به زير كادر فرو مي‏برد. دست او به سمت يك درياي آبي رنگ اشاره مي‏كند.

صداي عمو: اين چه رنگيه؟

صداي بچه‏ها: آبي.

دست عمو از دريا به كادر تخته سياه بازمي‏گردد. از دست آبي او آب مي‏چكد.

عمو: آبي با صفاي درياها. حالا بگين اين چه رنگيه؟

عمو دست چپ (را) از كادر تخته به سمت خورشيد آسمان مي‏برد.

صداي بچه‏ها: زرد.

عمو دست زرد شده از رنگ خورشيد را به كادر تخته سياه بازمي‏آورد.

عمو: زردي آفتاب عالمتاب. زردي آفتاب و آبي آب، مي‏شود در گياه سبزي ناب.

عمو دست زرد و آبي به بالاي سر مي‏برد. دست عمو وارد دشتي سبز مي‏شود.

صداي بچه‏ها: سبز.

عمو با هر دو دست خيال رنگ سبز را به كادر تخته سياه فرو مي‏كشد. در دست او مشتي انبوه از سبزي است.

عمو: سبزي ناب.

عمو با دست زرد رنگ شقايق سرخ رنگ را به غروب آسمان بالا مي‏برد.

عمو: زرد و سرخي كه هست در خورشيد در طلوع و غروب نارنجي است.

 

كوچ بزرگ در دشت‏ها، روز.

عمو بر خلاف كوچ بزرگي كه مي‏رود مي‏آيد.

صداي دختر: بهار آمد و عمو نيامد. در بهار همة عشاير كوچ كردند مگر بيلة ما. پدرم گفت ما صبر مي‏كنيم تا عمو بيايد و مادربزرگ را به شهر ببرد. عمو آن قدر دير رسيد تا مادربزرگ مرد. پدرم مادربزرگ را در گورستاني كه همه جايش سبز بود، به خاك سپرد.

تصويري كوتاه از دست زرد و آبي عمو كه وارد كادري از دشت سبز مي‏شود.

 

سياه چادرهاي برادر، روز.

سه سياه چادر به پاست. سكينه مشك مي‏زند. ديگران نان به تنور مي‏برند. و بزغاله‏ها هم‏ بازي كودكانند. عمو به سياه چادرها مي‏رسد.

عمو: آبادي سلام.

سكينه: سلام.

عمو: منو مي‏شناسي؟

سكينه: نخير.

عمو: (كلاه از سر برمي‏دارد.) حالا چي؟

سكينه: برادر شوهرمي. اگه زن گرفتي پس چرا تنها اومدي؟

عمو: من هنوز بچه‎ام. كي زن بچه مي‏شه!

زينب: كاكا سلام.

عمو: سلام زينب باجي. حال و احوال؟ عجبه شناختي!

اهل بيله دور عمو را مي‏گيرند و شادي مي‏كنند.

 

چشمةكوچك، روز.

پيرمرد: (سر از پخت غذا برمي‏دارد.) گبه خانوم عموت اومد، عروسي‎ات نزديكه.

پيرزن: پاشو برو به عموت بگو باباتو راضي كنه.

دختر: عموم منو به جا نمي‏آره. اگه برم پيش‏اش مي‏گه دختر جون من عموتم يا دايي‏ات؟

 

سياه چادرهاي برادر، روز.

عمو: (رو به زينب) باجي اين بچة توست؟

زينب: از بس دير مي‏آي بچه‏هاي خواهر و برادرت رو نمي‏شناسي.

عمو: حالا بهتون ثابت مي‏كنم كه خوب مي‏شناسم. زينب تو برو اون ور درخت. سكينه زن داداش تو برو اين ور درخت. اون بچة زينبه پيش مادرش وايسه. اون بچه سكينه است بره پيش ننه‏اش.

عمو بچه‏هاي برادر را كنار سكينه و بچه‏هاي خواهر را كنار زينب و هر گروه را در سمتي از درخت جمع مي‏كند.

صداي دختر: عمو همه را زير درختي جمع كرد. اين درخت يادآور فاميل ماست. هر كودكي كه در بيلة ما به دنيا بيايد، شاخي بر اين درخت مي‏رويد و هركه از بيلة ما چشم از جهان ببندد، شاخساري از اين درخت هرس خواهد شد. مادربزرگ تك‏تك آدم‏هاي فاميل را از شاخه‏هاي اين درخت مي‏شناخت.

عمو: حالا همه رو درست شناختم؟

بچه‎ها: نه.

عمو: درستش كدومه؟

بچه‏ها جا به جا شده و هركس كنار مادر خود مي‏ايستد.

بچه‎ها: درستش اينه.

 

چشمه كوچك، روز.

دختر و پيرزن دست بر دوش هم كنار چشمه نشسته‏اند.

دختر: مي‏بيني؟! اصلاً سراغ منو نگرفت. حتي نپرسيد گبه كجاست. فقط اومده مادربزرگو ببينه و برگرده شهر.

 

سياه چادرهاي برادر، روز.

عمو از كنار درخت به سمت سياه چادر مادربزرگ مي‏رود.

عمو: ننه‏ام كو؟ نارنج خانوم من كو؟ ننه! نارنج! ننه نارنج! عباس‏ات اومده. كجايي؟ نارنجم!

سياه چادر مادر خالي است. جز چلة بي‏گره گبه‏اي و جز سگي كه براي عمو دم تكان مي‏دهد، چيزي نيست.

صداي دختر: عمو دير اومدي يار تو گم شد.

صداي سكينه: اون گبه رو مي‏خواست ببافه براي عروسي‏ات بفرسته شهر.

عمو در غم مرگ مادر فرومي‏رود.

تصويري كوتاه از قبر مادربزرگ در دشت‏هاي سبز. عمو و دختر بر سر قبر اويند.

تصاويري كوتاه از دشت‏هاي سبز در نوازش باد و سر انگشتان دختر كه گبه مي‏بافد.

صداي محزون لالايي از يك زن قشقايي. زمينة گبه به رنگ سبز بافته مي‏شود.

 

چشمه كوچك، مدرسه عشايري، دشت‏هاي زرد، روز.

آب چشمه گُل مي‏آورد. دختر آبي‏پوش گل سرخ از چشمه مي‏گيرد. گريان است. پيرزن كل مي‏كشد.

پيرمرد: عزا تموم شد، حالا وقت عروسيته.

دختر: وقت عروسيه، اما نه عروسي من. بابام گفته عموت پير شده هنوز زن نگرفته. اول عروسي عموت، بعد عروسي تو. (سر به بيرون كادر مي‏چرخاند و گل‏هاي سرخ دستش را به بيرون كادر مي‏ برد.) مبارك باشه عمو. بگير زودتر عروسي كن.

دست عمو گل‏هاي سرخ را گرفته به كادر تخته سياه مدرسه عشايري مي‏ برد.

عمو: سرخي لاله‏زار. بچه‏ها اين چه صدائيه، مي‏شنوين؟

صداي بچه‏ها: گنجشك.

پيرمرد از لانه كوچكي گنجشك مي‏گيرد و از كادر بيرون مي‏برد. دست عمو گنجشك را گرفته به كادر تخته سياه مي‏برد.

عمو: گنجشك.

عمو با دست چپ شاخة زرد رنگ گندم را بر گنجشك گذاشته از بالاي سر از كادر بيرون مي‏برد.

عمو: (رو به آسمان) با زرد تو اي جناب باري،

گنجشك حقير شد قناري.

يك قناري زرد رنگ را به كادر مي‏آورد و پرواز مي‏دهد. كات به يك دشت زرد. كوچ از دشت زرد مي‏گذرد. اكنون عمو كوچ را هدايت مي‏كند. دختر آبي‏پوش، گبة آبي بر دوش در كوچ است و هر بار به صداي زوزة گرگ سر مي‏چرخاند.

صداي دختر: عمو خواب ديده بود كه جفت زندگيش را كنار چشمه‏اي خواهد يافت. دختري كه مثل قناري آواز مي‏خواند. پدرم در هر بيله‏اي از هر دختري براي عمو خواستگاري كرد، همة دخترها زيبا بودند، اما مثل قناري‏ها آواز نمي‏خواندند. كوچ ما به هر چشمه‏اي سر زد، اما دختري كه مثل قناري آواز بخواند نبود.

 

آبادي، روز.

كوچ به آبادي مي‏رسد. بچه‏اي آب مي‏خواهد. عمو سراغ چشمه را از پيرمردي كه طناب مي‏بافد مي‏گيرد.

عمو: چشمه كجاست؟

پيرمرد: هر كجا صداي آب شنيدي چشمه است.

 

چشمة بزرگ، روز.

عمو مشك بر دوش در دشت در پي صداي آب است اما صداي آواز مي‏شنود. رد صدا را مي‏گيرد تا سر از چشمه‏اي سرسبز درمي‏آورد. صداي آواز از دختري است كه كنار چشمه ظرف مي‏شويد.

عمو: به ‏به، چشمة آب و آواز!

دختر الله‏داد: سلام.

عمو: سلام خانوم. اسمت چيه؟

دختر الله‏داد: من دختر الله‎داد هستم.

عمو: من به دنبال آب بودم به آواز رسيدم. چه شعر قشنگي! من اين شعر رو تا حالا از كسي نشنيده بودم.

دختر الله‏داد: اين شعرو من تازه ديشب گفتم، تا حالا كسي نشنيده.

عمو: كِي گفتي، ديشب؟!

دختر الله‏داد: بله.

عمو: خودت گفتي؟

دختر الله‏داد: بله.

عمو: مگه تو شاعري؟

دختر الله‏داد: نه، من دختر الله‏داد هستم.

عمو: مي‎شه دوباره آن شعر را بخواني؟

دختر الله‏داد: بالاي چشمه منم،

 پائين چشمه منم،

 سنگ توي چشمه منم.

 يارم از اين جا مي‎گذره،

 كبك توي دستش منم،

 من چند تيكه شده‏ام.

عمو: اين شعرو براي يارت گفتي دختر الله‏داد؟

دختر الله‏داد: نه، من كه ياري ندارم.

عمو: چرا؟ مگه شوهر نكردي؟

دختر الله‏داد: خب ديگه. . .

عمو: ديرت مي‏شه، چند سالته؟ (دختر الله‎داد سكوت مي‏كند) اگه كسي پيدا بشه زنش مي‏شي؟

دختر الله‏داد: تا ببينم نصيب و قسمتم كيه.

عمو: فرض كن من. . .

دختر الله‏داد: (دست از شستن ظرف برمي‏دارد.) اگه زنت بشم يه وقتي از دست من ناراحت بشي منو با چي مي‏زني؟

عمو: با هيچي. اگه ناراحت بشم زانوهامو بغل مي‎كنم شعر مي‏خونم.

دختر الله‏داد: چه شعري مي‏خوني؟

عمو: (دست به آب چشمه فرو برده از سر انگشتانش مي‏ريزد.) مي‏خونم:

من تشنه‏ام تو آب رواني

من خسته‏ام تو تاب و تواني

من پيرو سالخورده و فرتوت

تو نوشكفته شاخ جواني.

دختر الله‏داد: بعله. زنت مي‏شوم چون از شعرت خوشم اومد.

سكينه با دختر تشنه سر مي‏رسد

سكينه: (به عمو) كجايي بچه از تشنگي هلاك شد؟!

عمو: تا اين مشكو آب كني من دنبال دختر الله‏داد مي‏رم و برمي‏گردم.

عمو ظرف‏ها را به دنبال دختر الله‏داد مي‏ برد. سكينه مشك را آب مي‏كند. وقتي كه مشك پر مي‏شود عمو و دختر الله‏داد به همراه جهاز او كه يك گبه سرخ است بازگشته‏اند. اهل كوچ دور چشمه جمع شده‏اند.

عمو: من رفتم با اجازة الله‏داد دخترشو خواستگاري كردم، خودم خطبه‏شو خوندم. اينم شيريني‎اش.

همة اين صحنه را پيرزن و پيرمرد و دختر از كنار چشمة كوچك شاهد بوده‏اند.

 

دشت‏هاي گونه‏گون، چشمة كوچك، كنار بركه، روز.

كوچ در دشت مي‏رود و عروس تازه را به همراه مي‏برد. گاه صداي زوزة گرگي مي‏آيد و دختر آبي‏پوش گبة آبي بر دوش به صداي زوزة گرگ سر به پشت مي‏چرخاند. اهل كوچ در جايي اتراق مي‏كنند و پشم از گوسفندان مي‏چينند و مي‏ريسند و به گل‏هايي كه دختركان از صحرا گرد آورده‏اند رنگ مي‏كنند. يك بار سياهپوش اسب سوار براي ربودن دختر آبي‎پوش به بيله نزديك مي‏‎شود، اما سگ‏ها پارس مي‏كنند و مانع او مي‏شوند. پشم‏ها رنگ مي‏شوند و در آفتاب پهن مي‏شوند كه باران مي‏گيرد. دختران پشم‏ها را از زير باران جمع مي‏كنند.

 

كنار نقش رستم، روز.

فرشِ دشت‏ها از سبزه‏ها سبز است. پشم‏هاي رنگين بر سياه چادرها پهن‏اند. عروسي است. رقصِ دستمال‏ها در دست كودكان. عروسِ تازه، شير مي‏دوشد. دختران بزرگتر گبه مي‏بافند. عمو گبة سرخ جهاز زنش را پهن مي‏كند.

عمو: دختر الله‏داد چرا روي گبه‏ات اسب سوار بافتي؟

دختر الله‏داد: فكر مي‏كردم بختم با اسب مي‏آد دنبالم.

عمو: بخت جوون عروس رو با اسب مي‏بره نه بخت پير.

عمو رو به روي آينه مي‏ايستد تا خود را براي عروسي آماده كند. در صورت خود موي سپيد مي‎بيند. به حسرت شعري زمزمه مي‏كند.

عمو: به گوش من ‏آيد ز پيري نهيب،

چو بينم كه مويم سپيدي گرفت.

(به سمت عروس‏اش مي‏رود.)

چشم بينا نيست مردم را،

و اين بهتر كه نيست؛

ور نه هر گهواره‏اي گوري است،

هر عيشي غمي.

دختر الله‏داد: چرا شعر مي‏خوني، از دست من ناراحت شدي؟

عمو: گذشت عمر از مرز پنجاه و هفت.

دريغا چه زود و چه بيهوده رفت.

مرا گر چه تن پير و مو شد سپيد،

دلي هست پر آرزو، پر اميد.

تنم همچو زندانِ سرد و خموش،

دلم كودكي زنده پر جنب و جوش.

عمو با ريتم شانه‏هاي دختران گبه‏باف به رقص مي‏زند. اكنون همه در رقصند. حتي پيرمرد كنار چشمة كوچك براي دختر آبي‏پوش مي‏رقصد. نقش عروسي روي گبه بافته مي‏شود. كوچ از كنار رودخانه‏اي ـ كه سرتاسرش را با گبه فرش كرده‏اند ـ عبور مي‏كند. در كنار رودخانه براي عمو و زنش سياه چادري به‎ پا شده. عمو و زنش براي كوچي كه از كنار آن‏ها رد مي‏شوند، دست و دستمال تكان مي‏دهند.

صداي دختر: عروسي عمو روي گبه بافته شد. بيلة ما عمو و زنش را براي ماه‏ عسل كنار رودخانه قاليشويان تنها گذاشت.

 

چشمة كوچك، روز.

دختر گريان كنار چشمة كوچك نشسته است. پيرزن نيست.

پيرمرد: پس چرا گريه مي‏كني گبه خانوم؟

دختر: آخه بازم بايد صبر كنم. بابام گفته بذار اول مادرت بزاد.

پيرمرد: مگه بابات نگفته بود بعد از عروسي عموت؟

دختر: حال مي‏گه بعد از زائيدن مادرت.

پيرمرد: حالا كِيْ مي‏زاد؟ پا به ماهه؟

دختر: وقتي خيلي كوچ كنيم. وقتي خيلي راه بريم. وقتي خيلي كار كنيم. وقتي از آب بگذريم.

 

رودخانه، روز.

كوچ به آب مي‏رسد. زنان مشك‎‏ها را باد مي‎كنند و مردان كَلَكي مي‏سازند تا از آب عبور كنند. صداي زوزة گرگ مي‏آيد.

صداي دختر: زنان به هايِ دهان مشكِ ميش ها باد مي‏كردند و مردان، عمو و پدر، مشك‏ها بر كَلَك مي‏بستند و پسران بزغاله‏ها و بره‏ها بر كَلَك استوار مي‎كردند تا آب ايشان را نبرد. و ما گلة ميش به آب مي‏انداختيم و مادرم پيشاپيش همه كار مي‏كرد، اما خبري از درد زايمان نبود.

 

كنار درياچه، كو‏ه‏ها، دره‏ها، بركه، چشمة كوچك، روز.

كوچ از كنار درياچه مي‎گذرد. مرغي در كف دست دختري تخم مي‏كند. دختر كوچك تخم را از كادر بيرون برده رها مي‎كند. تخم‎مرغ در دست دختر آبي‏پوش مي‏افتد.

دختر: (خوشحال) وقتشه.

مه كوچ را مي‏پوشاند. سكينه به مه مي‏زند و درد مي‏كشد. دختران گبه مي‏بافند. عمو كه نامحرم است در مه گم مي‏شود.

عمو: زندگي رنگ است.

دختران گبه‏باف: عشق رنگ است.

عمو: مرد رنگ است.

دختران گبه‏باف: زن رنگ است.

عمو: بچه رنگ است.

نقش بچه‏اي بر گبه بافته مي‏شود و صداي گريه بچه‏اي فضا را پر مي‎كند. اكنون تخم‏مرغ در دست پيرمرد است. دختر آبي‏پوش كنار اوست. پيرمرد گريه مي‏كند.

پيرمرد: (رو به دختر آبي‏پوش) تو هيچ وقت برام بچه نزاييدي، من دلم بچه مي‏خواد.

پيرزن: (حسودي كرده مي‏رود) من مي‏رم ديگه هم برنمي‏گردم.

پيرمرد: به جهنم برو برنگردي. (رو به دختر مي‏گرداند) گبه خانوم پيرزنه رفت مي‏آي با هم فرار كنيم؟

دختر: آخه بابام ما رو مي‏كشه.

پيرمرد: دروغ نگو گبه خانوم. دروغگو دشمن خداست. راستشو بگو. تو منو دوست نداري.

دختر: به خدا دروغ نمي‏گم دوستت دارم.

پيرمرد: والله دروغ مي‏گي. بابات كجا بود. تو دروغ مي‏گي.

پيرزن بزغاله به بغل باز مي‏گردد و بزغاله را به پيرمرد مي‏دهد. دختر آبي‏پوش نيست.

پيرزن: بيا اينم بچه. اين قدر نق به جون من نزن.

پيرمرد: (بزغاله را بغل مي‏كند) اين بچه چقدر خوشگله! اين زبون بسته شير خورده؟

پيرزن: نه.

پيرمرد: (بزغاله را رها مي‏كند كه از كادر بيرون مي‏رود.) زبان بسته! برو شير بخور.

 

آغل، روز.

بزغاله وارد آغل شده سروصدا مي‏كند. بچه تازه به دنيا آمده گريه مي‏كند. سكينه مشغول دوشيدن گوسفندان است. بزغاله‎ها پشت آغل براي مادرانشان گريه مي‏كنند. وقتي سكينه به سراغ بچه‏اش مي‏رود تا او را شير دهد، همة بزغاله‎ها و بره‎ها به آغل رفته از پستان ميش‏ها شير مي‏خورند. نقش بزغاله‎اي كه از بزي ماده شير مي‏خورد بر گبه بافته مي‏شود.

 

چشمة كوچك، كوهستان و بركه، روز.

دختر آبي‏پوش گريان در كنار چشمه نشسته است. پيرزن نيست.

پيرمرد: مگه نگفتي گبه رو بشوري دلت وا مي‏شه، پس چرا گريه مي‏كني گبه خانوم؟

دختر: آخه بازم بايد صبر كنم. بابام نيست. عموم نيست. مادرم نيست. همه رفتند شهر. زن‏عمو مي‏خواد بزاد. بچه‏ها و گوسفندها رو سپردن دست من. يكي از گوسفندها رو سرما زده. خواهرم شعله هم گم شده.

گوسفندي مريض زير تلنباري از پشم‏ها ناله مي‏كند. شعله به دنبال بزغاله‏اي در كوه مي‏دود. بزغاله لب پرتگاهي قرار مي‏گيرد و سرانجام از كوه سقوط مي‏كند. رجي سياه از پشم به دست دختران گبه‏باف در زمينة نقش غروب گبه بافته مي‏شود. حالا دختر آبي‎پوش و پيرزن آبي‏پوش براي شعله زبان گرفته‏اند.

 

كوهستان‏هاي برفي، روستاهاي نفت‏خيز، روز.

سياهپوشِ اسب سوار در سوز و سرما در پي كوچ مي‏آيد. دختر آبي‏پوش گبة آبي را بر دوش مي‏برد و به صداي زوزة گرگ سر به پشت مي‏چرخاند. سگ گله مراقب دختر است. دختر دستمالي سرخ را براي اسب سوار بر برف مي‏گذارد و براي آن كه باد آن را نبرد گولّه‏اي برف را روي دستمال مي‏گذارد. اسب‏سوار به دستمال سرخ مي‏رسد. گوله برف را برمي‏دارد و به دستهايش مي‏مالد. دختر آبي‏پوش از سرما دستهايش را به هاي دهان گرم مي‏كند. از هاي دهان او شعله‏اي برمي‏خيزد كه چون دهانة چاه‏هاي نفت تنوره مي‏كشد. در همة خانه‏هاي روستاي نفت‏خيز آتش نفت شعله مي‏كشد.

 

كنار روستاي نفت‏خيز، شب و روز.

دختر زير يك زيرانداز خوابيده است. عموكنار اوست. صداي گرگ مي‏آيد. دختر مي‏خواهد بگريزد كه عمو را مراقب خود مي‏بيند. به زير زيرانداز باز مي‏گردد. صداي گرگ مي‏آيد و سگ‏ها پاسخ گرگ را مي‏دهند. صبح مي‏دمد.

صداي دختر: روزها دختران مراقب من بودند و شب‏ها مردان. و من هيچ گاه فرصت فرار نداشتم. روزي كه گبة ننه نارنج بافته شد، عمو مهربانانه مرا به گوشه‏اي صدا كرد و گفت: پدرت را به جاي دوري خواهم برد تا فرار ترا نبيند.

گبة سبز رنگي كه در طول كوچ بافته مي‏شد، كامل شده است و روي زمين پهن است. عمو و پدر روي آن دراز مي‏كشند.

عمو: آخي ننه نارنج! (گبه‏ات رو) بافتيم. دلم مي‏خواهد روي اين گبه بخوابم و ديگه بلند نشم.

هر دوي روي گبه دراز مي‏كشند و غيب مي‏شوند.

صداي دختر: اكنون مرا فرصت فرار بود، اما جرأت فرار نبود.

 

چشمة كوچك، روز.

پيرمرد گبه آبي رنگ را از درختي آويخته و با چوب نازكي مي‏زند و از خودش صداي زوزة گرگ درمي‏آورد. نرمه بادي مي‏وزد.

پيرمرد: چرا اذيت مي‏كني؟ چرا نمي‏آي فرار كنيم؟ بابات كه نيست. چرا دروغ مي‏گي. تو منو بدبخت كردي. تو منو سرگردان كردي.

تو منو آوارة كوه و بيابون كردي. تو منو دوست نداري. بيا بريم بابات كه نيست ديگه.

 

 

كنار بركه، روز.

گوسفندي مي‏زايد. دختر آبي‏پوش گبه مي‏بافد. گوسفند بره‏اش را ليس مي‏زند و دختر آبي‏پوش گبه مي‏بافد. گوسفند به برة تازه به دنيا آمده مي‏آموزد كه روي پاي خودش بايستد و راه برود. دختر آبي‏پوش بر دار گبه، شانه مي‏كوبد. گوسفند به زمين دست مي‏كوبد تا به بره برخاستن بياموزد. دختر بر گبه شانه مي‏كوبد. گوسفند دست بر زمين مي‏كوبد. بره از زمين بلند مي‎شود، دختر آبي‏پوش نيز. در دشت سبز باد مي‏وزد و دختر آبي‏پوش با اسب سوار مي‎رود. پدر و عمو بر گبة سبز ظاهر مي‏شوند. پدر از كنار اجاق آتش، تفنگ برمي‏دارد و در پي آن‎ها مي‏رود. از دور صداي شليك گلوله‎اي و نالة گرگي برمي‏خيزد. حالا در دشت جز رقص علف‏هاي زرد در باد چيزي ديده نمي‏شود. پدر تفنگ بر دوش بازمي‏گردد. اهل بيله مضطرب و پرسان از عاقبت كار جمع مي‏شوند. پدر گبة آبي را به زمين مي‏كوبد. زمين و زمان به رنگ آبي درمي‏آيد.

 

چشمه، روز.

پيرزن گبه آبي را جمع مي‏كند وكوزه را از آب چشمه پر مي‏كند و به سمت كلبه برمي‏گردد.

پيرمرد: (رو به پيرزن) گبه خانوم مي‏آي گبه رو بشوريم؟

پيرزن: پاهام درد مي‏كنه. ديگه نمي‏آم.

پيرمرد: گبه خانوم سرمو بشكن، دلمو نشكن. (و چون گرگ زوزه مي‏كشد) تو منو دوست نداري، بابات كه نيست بيا فرار كنيم گبه خانوم. تو دروغ مي‏گي، تو منو دوست نداري.

پيرزن كوزه بر دوش به سمت كلبه مي‏رود.

صداي دختر: پدرم ما را نكشته بود. اما همه جا شايع بود كه ما را كشته است. تا از اين پس خواهرانم در پي صداي گرگي دل و دين از دست ندهند. به همين خاطر از چهل سال پيش هيچ كس، از هيچ چشمه‏اي، صداي قناري نشنيده است.

گبة سبز و آبي را آب با خود مي‏برد.

محسن مخملباف

1373

نوشته شده توسط جلال در 15:18 |  لینک ثابت   •