تبليغاتX
مهندسی عمران

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385

نوبت عاشقي

فيلمنامه:

نوبت عاشقي

 

گفتم آهن دلي كنم چندي

ندهم دل به هيچ دلبندي

سعديا دور نيكنامي رفت

نوبت عاشقي است يكچندي

 ²سعدي²

استامبول، قطار، روز.

« گزل» از قطار پياده مي‏شود. شاخه گلي به دست دارد. از ايستگاه خارج مي‏شود.

 

پارك، ادامه.

پيرمرد وارد پارك مي‏‏شود. قفس خالي‏اش را در جايي مي‏گذارد و در لاي درختان به دنبال پرنده‏اي مي‏گردد كه آواز دلنشينش فضاي درختان پارك را پر كرده است. براي لحظه‏اي سمعكش را از گوشش درمي‏آورد. صدا از تصوير مي‏رود. سيم و دوشاخه‏اي را كه متصل به سمعك اوست، به ضبط صوتش وصل مي‏كند و صداي پرنده‏اي را از ضبطش مي‏شنود. بعد صداي ضبط را در فضا پخش مي‏كند. پس از لحظه‏اي سكوت، پرنده به صدا پاسخ مي‏دهد. پيرمرد شنگول است. قفس را روي نيمكتي مي‏گذارد و مقداري دانه را در خط سيري كه نهايت آن به داخل قفس مي‏رسد مي‏ريزد. بعد با دستش اداي پرنده‏اي را درمي‏آورد كه در پي دانه، خود را داخل قفس مي‏كند. در قفس بسته مي‏شود و دستش گير مي‏افتد. به توفيق نقشة خود مطمئن است. ميكروفون متصل به سيم نازك بلندي را كنار قفس مي‏گذارد و خودش دور مي‏شود و لاي درختان مخفي مي‏شود. لحظاتي به انتظار مي‏گذرد تا كم‏كم صداي پرنده‏اي را كه دانه برمي‏چيند در گوشي سمعك مي‏شنود. بعد صداي افتادن در قفس مي‏آيد. پيرمرد با سرعت خود را به قفس مي‏رساند. كلاغي به دام افتاده است. در قفس را باز مي‏كند و كلاغ را مي‏تاراند و دوباره از جيبش دانه مي‏ريزد. طوري كه پرنده مجبور باشد ادامة دانه‏ها را در دل قفس بيابد. همچنان صداي زيباي پرنده‏اي كه پيرمرد مسحور آن است در فضا حاكم است. پيرمرد دوباره لاي درخت‏ها مخفي مي‏شود. واكسي موبوري، روي نيمكت مي‏نشيند و به اطراف نگاه مي‏كند. قفس توجه‏اش را جلب مي‎كند. به هر طرف سر مي‏چرخاند كسي را نمي‎بيند. پيرمرد به ناچار از پشت درختي كه كمين كرده بيرون مي‏آيد و دست تكان مي‏دهد كه جوان موبور از پيش قفس دور شود. اما موبور متوجه جاي ديگري است. در ادامة نگاه جوان موبور، «گزل» زني زيبا كه روسري سر و شانه‏اش را پوشانده است، مي‏آيد و كنار قفس مي‏نشيند، پيرمرد زن را به جا مي‏آورد و خود را مخفي مي‏كند. حالا قفس بين موبور و گزل واقع است. گزل به اطراف نگاه مي‏كند. چيزي نمي‏بيند. پيرمرد از اين كه خود را خوب مخفي كرده، لذت خاصي مي‏برد و خندة مليحي مي‏كند. گزل و واكسيِ موبور هم مي‏خندند. گزل به موبور شاخه‏اي گل مي‏دهد. پيرمرد كه كنجكاوي‏اش تحريك شده، ولوم سمعكش را بالا مي‏برد. صداي موبور از سمعك پيرمرد شنيده مي‏شود.

موبور: من كفش همه رو به ياد قدم تو واكس مي‏زنم.

و در مقابل پاهاي گزل مي‏نشيند و كفش او را واكس مي‏زند. گزل مي‏خواهد مانع شود اما موبور به سرعت كفش‏هاي او را واكس مي‏زند. از نزديك صورت موبور را در تقلايي غريب مي‏بينيم. پيرمرد همچنان با ولوم سمعكش بازي مي‏كند. تا هر صداي احتمالي را بشنود.

گزل: كاشكي تو سربازي رفته بودي.

كاشكي تو رانندة تاكسي بودي. اونوقت مادرم منو مي‏داد به تو.

حالا واكسي در اوج تقلاي خود براي واكس زدن كفش گزل است. با دست حتي كف كفشش را پاك مي‏كند. پيرمرد تعجب كرده است. گزل هم روي زمين مي‏نشيند و فرچة واكس را از دست موبور مي‏گيرد و كفش او را واكس مي‏زند. پيرمرد پاك كلافه شده است.

 

تاكسي در خيابان، شب.

تاكسي خالي است. مومشكي آن را مي‏راند. زني دست بلند مي‏كند. تاكسي مي‏ايستد و زن سوار مي‏شود.

از ضبط تاكسي يك موسيقي سوزناك كه به نالة يك انسان شبيه است، پخش مي‏شود. تاكسي راه افتاده است. مومشكي ـ شوهر گزل ـ عكس همسرش را روي فرمان چسبانده كه با هر چرخش آن، عكس گزل به چرخش در‏مي‏آيد.

زن مسافر: من يه زن تنهام. شما شب جايي رو نداري من پيش شما بمونم؟ (مومشكي مي‏چرخد و نگاهي به زن مي‏كند و ترمز مي‏كند و از گل‏فروش خياباني يك شاخه گل مي‏خرد و راه مي‏افتد. زن گمان مي‏برد كه مومشكي گل را براي او خريده، دستش را دراز مي‏كند كه گل را بگيرد اما مومشكي اعتنايي نمي‏كند.) تو هم مثل من تنهايي؟

مومشكي: (عكس گزل را نشان مي‏دهد.) زن من از تو خوشگلتره. دو سال عاشقش بودم. اين تاكسي را قسطي خريدم تا بتونم بگيرمش. من تنها نيستم. برو براي خودت يه فكر ديگه بكن.

ترمز مي‏كند تا زن پياده شود. زن پياده نمي‏شود.

زن: من فقط تنهام، منظوري نداشتم. يه موقعي شوهر داشتم، بهم وفادار نموند. خيلي عاشقش بودم. منو مي‏بري زنتو ببينم؟

مومشكي پياده مي‏شود. در صندلي عقب را باز مي‏كند. لنگي را كه از داشبورت برداشته دور دستش مي‏پيچد و زن را بيرون مي‏كشد.

مومشكي: من به زنم قول دادم دستم به هيچ زني جز او نخوره.

زن تنها در خيابان كنار اسكله‏اي رها شده است و تاكسي دور مي‏شود.

 

جلوي خانه و خانة گزل، ادامه.

تاكسي جلوي خانه پارك مي‏شود و مومشكي رقص‏كنان و آوازخوانان وارد خانه مي‏شود. خانة كوچكي است. زن در خانه نيست. مومشكي او را صدا مي‏كند و جوابي نمي‏شنود. بعد گل را درون ظرفي مي‏گذارد و لباسش را عوض مي‏كند و خودش را در آينه نگاه مي‏كند و به موهايش دست مي‏كشد. كفش‏هاي از واكس برق افتادة گزل روبروي آينه است. مومشكي در آينه يكباره متوجه چيزي مي‎شود. ابتدا به آينه خيره مي‏شود. بعد مي‏چرخد و روبروي آينه را مي‏‎بيند. گزل در گوشه‏اي نشسته خوابيده است. مومشكي گل را برمي‎دارد و در حالي كه آرام آواز مي‏خواند، به سمت او مي‏رود و گل را جلوي بيني گزل مي‏گيرد. گزل چشم باز مي‏كند.

 

خانة پيرمرد، همان زمان.

كنار قفس خالي، قفس ديگري است كه يك قناري در آن زنداني است. پيرمرد پشت ميزي كه پر از وسايل برقي و سيم و خرت و پرت است، نشسته است. سمعكش را به گوشش دارد و صداي گزل و موبور را مي‏شنود. بعد دوبار نوار را سر مي‏كند و از نو مي‏شنود.

 

پارك، روز بعد.

قفس در كناري است. پيرمرد ميكروفون و سيم را به صندلي پارك وصل مي‏كند. اما اين بار به قصد آن كه مكالمة آن دو را بشنود، مخفي مي‏شود. باز هم ابتدا واكسيِ موبور و سپس گزل مي‏آيند و روي نيمكتِ رو به روي نيمكت ديروزي مي‏نشينند. پيرمرد نمي‏تواند صدايشان را بشنود. هرچه ولوم سمعكش را مي‏پيچاند، فقط صداي آن پرندة زيبا را كه به دنبال دستگيري اوست، بيشتر مي‏شنود. گزل گلي را كه ديشب مومشكي آورده بود، به موبور مي‏دهد. بعد از جايشان برمي‏خيزند و از كنار پيرمرد رد مي‏شوند. صداي گزل را پيرمرد وقتي از كنار او رد مي‏شود مي‏شنود.

گزل: امروز بايد زود برم. فردا بيا همون جا ناهارو با هم مي‏خوريم.

پيرمرد نيز با قفس و سمعكش سايه به سايه آن‏ها مي‏رود.

 

ريل راه‏آهن، روز و شب.

گزل به راه‏آهني مي‏رسد كه به سمت مجتمع آپارتماني‏اي كه در آن سكونت دارد، امتداد يافته. موبور نگران مي‏ايستد و دور شدن گزل را با چشمان حسرتبار دنبال مي‏كند. پيرمرد در پي گزل مسير راه‏آهن را تا در خانة او دنبال مي‏كند. گزل وارد خانه مي‏شود و پيرمرد مي‏ايستد تا هوا تاريك مي‏شود و تاكسي مومشكي از راه مي‏رسد. پيرمرد جلو مي‏رود. از دور او را مي‏بينيم كه با مومشكي خوش و بش مي‏كند و به سمت خانه مي‏آيند.

پيرمرد: چه جوري بگم. . . من ديگه يه سني ازم گذشته. . . گاهي وقت‏ها از اين كه يه چيزي رو به موقع نگفتم، پشيمون شدم. شما از صبح تا شب جون مي‏كَني كه زنتو خوشبخت كني. . . نه اين كه اون آدم بدي باشه ولي روزها كه شما نيستي با يه مرد ديگه تو اون پارك خلوت چيكار مي‏كنه؟

سكوتي برقرار مي‏شود. مومشكي گلي را كه در دست دارد، به بازي مي‏گيرد. بعد سعي مي‏كند به خودش مسلط شود.

مومشكي: راجع به زن من صحبت مي‏كنين؟

پيرمرد: پس شما اين گل‏ها رو براش مي‏خرين؟

بعد گويي پشيمان شده باشد، مي‏رود. مومشكي او را با نگاه تعقيب مي‏كند و لحظه‏اي بعد به خانه مي‏رود. اما برخلاف شب قبل آواز نمي‏خواند و كليد در را آهسته مي‏چرخاند و بي‏صدا و ناغافل وارد خانه مي‏شود.

 

خانه گزل، ادامه.

صداي آواز گزل از حمام مي‏آيد و بخار از زير در بيرون مي‏زند. گزل آوازي مي‏خواند كه مفهوم آن اينست: «من عشق ترا مثل يك راز در قلبم نگه مي‏دارم.»

«تو گريه نكن، قلبم نمي‏تواند گرية ترا تحمل كند.»

«بگير. قلبم مال تو باشد. اگر قلبم پيش من باشد، مي‏ميرم.»

مومشكي با ترديد سراغ كيف دستي زنش مي‏رود. در كيف جز يك دستمال سفيد كه روي آن گلي سرخ رنگ گلدوزي شده چيزي نمي‏يابد. مومشكي روبروي آينه مي‏ايستد و به تصوير غمزدة خودش نگاه مي‏كند. صداي آواز گزل همچنان مي‏آيد.

 

خيابان و تاكسي، روز بعد.

گزل با سبدي كه وسايل پختن غذا در آن است از خانه بيرون مي‏آيد. مومشكي درون تاكسي است او را از كمي عقب‏تر تعقيب مي‏كند. گزل جلوي تاكسي‏ها را مي‏گيرد. مومشكي طاقت نمي‏آورد و تاكسي را راه مي‏اندازد و جلوي گزل ترمز مي‎كند. گزل ابتدا اسم جايي را كه مي‏خواهد برود مي‏گويد. بعد كه شوهرش را مي‏بيند جا مي‏خورد و مجبور مي‏شود سوار تاكسي شود.

مومشكي: كجا مي‏ري؟

گزل: مي‏خوام برم خريد.

مومشكي: چرا چيزي مي‏خواي نمي‏گي من بخرم؟

گزل: آخه حوصله‏ام توخونه سر مي‏ره.

گزل را در جايي ديگر پياده مي‎كند.

مومشكي: زود برگرد خونه.

گزل براي او دست تكان مي‏دهد و مي‏رود. تاكسي دور مي‏زند و در پيچ خيابان بعدي يك جايي كه توقف ممنوع است، ترمز مي‏كند. تاكسي را رها مي‎كند و پياده به سمتي كه گزل رفته است، مي‏رود.

 

بازار، ادامه.

گزل از ميان ماهي‏ها يك ماهي و از ميان سبزي‏ها يك دسته سبزي و از نانوايي يك نان مي‏گيرد و سوار درشكه‏اي مي‏شود و در پيچ كوچه‏اي گم مي‏شود. مومشكي در پي درشكه بافاصله مي‏دود.

 

جنگل، دريا، ادامه.

گزل هيزم‏هايي را كه جمع كرده است با دست و زانو مي‏شكند و آن‏ها را به آتشي كه افروخته، روشن مي‏كند. ماهيتابه را روي سنگ‏هايي كه اجاقي ساخته‎اند، مي‏گذارد و ماهي را از سبدش بيرون مي‏آورد و درون ماهيتابه مي‏اندازد. موبور سرمي‏رسد. بساط واكسش را از درخت مي‏آويزد و جلو مي‏آيد. چشمش از چشم گزل به ماهي و ماهيتابه سر مي‏خورد. دستپاچه مي‏دود و ماهي را از ماهيتابه برمي‎دارد.

موبور: فكر نكردي كه اين ماهي هم عاشق باشه؟ (گزل از حرف او به خنده مي‏افتد. اما موبور مصمم است و دور مي‏شود.) شايد تو دريا يكي منتظرش باشه. (به سمت دريا مي‏دود. گزل به دنبال او مي‏دود. هر دو از لاي درخت‏ها مي‏دوند. شال گردن موبور به شاخه‎اي گير مي‏كند و مي‏افتد. گزل آن را برمي‏دارد و خود را به موبور مي‏رساند. موبور به دريا رسيده است. دو دستش را در دريا فرو مي برد. ماهي در حوضِ دست اوست. حالا كم‏كم جان مي‏گيرد و تكان مي‎خورد و جلوي چشم‏هاي گزل به دل دريا مي‏رود.) عشق زنده‏اش كرد!

گزل محو ماجراست.

موبور: (پاهايش را در آب مي‏گذارد.) اين دريا منو عاشق كرد. يه وقتي مي‏نشستم لب دريا، عاشق بودم اما معشوقه نداشتم. تا تو رو ديدم.

گزل شال گردن موبور را روي دوش او مي‏اندازد.

گزل: حالا هم معشوق نداري، چون منو از دست دادي.

و دوان دوان دور مي‏شود. موبور آرام به دنبال او مي رود. مومشكي آن‏ها را از دور مي‏پايد.

 

محوطه درشكه‏ها و راه‏هاي پيچ در پيچ جنگل، ادامه.

گزل سوار درشكه‏اي مي‏شود و به سرعت دور مي‏شود. موبور مجبور مي‏شود به دنبال او بدود و كم‏كم خود را به موازات درشكه مي‏رساند. اسب‏ها به شلاق درشكه‏چي با تقلا مي‏دوند. موبور هم سوار مي‏شود و شال گردنش را درمي‏آورد و به خارج كادر دراز مي‏كند. پس از لحظه‏اي دست گزل روسري‏اش را وارد كادر موبور مي‏كند. موبور روسري او را به سرش مي‏اندازد. در نماي بعد گزل شال گردن او را به سر كرده است و فقط چشم‏هايش بيرون است. اسب‏ها مي‏دوند. كالسكه‏چي شلاق مي‏زند. باد روسري گزل را از گردن او با خود مي‏برد و به شاخه‏اي گير مي‏دهد. صداي جيغ گزل و فرياد موبور مي‏آيد. از دور مي‏بينيم كه شال گردن موبور هم از باد روي هواست تا به روي روسري گزل مي‏افتد. اسب‏ها شلاق مي‏خورند و مي‏دوند. مومشكي پيدايش مي‏شود و از پي كالسكه مي‏دود. صورت موبور عرق كرده است. اسب‏ها، اسب‏ها، اسب‏ها. شلاق، شلاق، شلاق. گزل، موبور، گزل. به طور موازي با بازي شال گردن و روسري كه از باد درهم مي‏پيچند. مومشكي هنوز با دستة جكي كه در دست دارد به دنبال درشكه مي‏دود. هنوز شلاق در هوا فرود مي‏آيد. مومشكي بالاي درشكه است. با دستة جكي كه در دست دارد به سر موبور و گزل مي‏زند. جيغ گزل. فرياد موبور. فرياد مومشكي. شلاق درشكه‏چي. صورت اسب‏ها كه مي‎دوند و درشكه را با خود به سمت دريا مي‏برند.

 

خيابان و تاكسي، لحظاتي بعد.

مومشكي موبور را كول كرده به سمت تاكسي مي‏آورد و او را روي صندلي عقب مي‏اندازد و پشت فرمان مي‏نشيند. گزل روي صندلي جلو بيهوش است. تاكسي حركت مي‏كند. مومشكي نگران گزل است. او را صدا مي‏كند و قربان صدقه‏اش مي‏رود. اما گزل بيهوش است و مومشكي دستپاچه رانندگي مي‏كند.

موبور تكان مي‏خورد و مي‏خواهد به هوش بيايد كه مومشكي متوجه مي‏شود. ترمز مي‏كند و با دسته جك كه از زير داشبورت درمي‏آورد، دوباره توي سر موبور مي‏زند. موبور از حال مي‏رود. تاكسي بوق‏زنان خيابان‏هاي مختلف را با سرعت در حالي كه خلاف جهت مي‏رود، طي مي‏كند.

 

بيمارستان، شب. درشكه، روز.

پيرمرد از راهرو مي‏گذرد و وارد اتاقي مي‏شود كه گزل در آن بستري است. با ورود پيرمرد گزل به او نگاه مي‏كند. پيرمرد جلو مي‏آيد و شرمنده شال گردن موبور را به دست گزل مي‏دهد.

پيرمرد: ببخشيد من فكر اينجاشو نمي‏كردم.

گزل شال گردن را مي‏گيرد. بو مي‏كند. بعد آن را به هوا پرتاب مي‏كند. تصوير كوتاهي از شال گردن كه باد آن را از درشكه به هوا مي‏برد.

 

دادگاه، روز.

دادگاه كوچكي برپا كرده‏اند. قاضي و عوامل دادگاه در جاي خود قرار دارند. در جايگاه تماشاچيان پيرمرد و مادر گزل نشسته‏اند.

مومشكي: رانندة خوبي بودم. هميشه جريمه‏هامو به موقع پرداختم. مالياتمو دادم. به زنم وفادار بودم. همة زندگيم، زنم بود. وقتي اون به من خيانت كرد، من ديگه برام چيزي نمونده بود تا به خاطرش آدم آرامي باقي بمونم. هيچ وقت فكر نمي‏كردم يه روزي قاتل باشم.

قاضي: (دسته جك تاكسي را به عنوان آلت قتاله در دست دارد.) شما به اعدام محكوم شدي. آخرين دفاع شما رو مي‏شنويم.

مومشكي: من از ناموسم دفاع كردم. اگه كاري نمي‏كردم خودمو نمي‏بخشيدم. من به وظيفه‏ام عمل كردم. من راضي‏ام، خوشبختم.

قاضي: اما من شخصاً ناراضيم. قاضي هيچ نفعي از اعدام نمي‏بره. اين جامعه است كه نفع مي‏بره. منتهي دادگاه از حق زندگي افراد دفاع مي‏كند. هيچ كس به جز قانون حق گرفتن جان كسي‏رو نداره. . . چقدر دلم مي‏خواست تو رو آزاد كنم. من موقعيت تو رو درك مي‎كنم. اما كاري از دستم ساخته نيست. ولي چون خودت خودتو معرفي كردي نوع مرگتو مي‏توني خودت انتخاب كني.

مومشكي: منو بندازين تو دريا. چون مادربزرگم مي‏گفت هركس توي دريا بميره يه بار ديگه به دنيا مي‏آد.

مادر گزل: (از جايش برمي‎خيزد.) داماد منو نكشين. من ازش راضي‏ام. اون دختر منو خوشبخت كرده بود.

قاضي روي ميز مي‏كوبد كه مادر گزل سكوت كند.

قاضي: ديگه حرفي نداري؟

مومشكي: چرا يه چيزي دلخورم مي‏كنه. من زنمو خوشبخت كرده بودم. اين همه زندگي براش فراهم كرده بودم. چرا عاشق يه واكسي شده بود؟ يه رانندة تاكسي چي‏اش از يه واكسي كمتره؟ شما فكر مي‏كنين من از اون زشت‏تر بودم؟

 

دريا، كشتي، غروب.

يك كشتي در دريا پيش مي‏رود. چند ملوان، مومشكي را به عرشة كشتي مي‏آورند. يكي از آن‏ها پرچمي را كه رويش ترازوي عدالت كشيده شده، با طناب بالا مي‏دهد. ملوانان دست و پاي مومشكي را مي گيرند و او را درون تابوتي مي‏گذارند. در تابوت را مي‏بندند. اما به نظر مي‏آيد يكي از آن‏ها در تابوت را درست چفت نمي‏كند. بعد به فرمان سركردة ملوانان، تابوت به دريا پرتاب مي‏شود.

 

بيمارستان، روز.

دوربين در راهروي بيمارستان حركت مي‏كند. رفت و آمد جريان دارد. آوازي را كه گزل در حمام مي‏خواند، از راديو مي‏شنويم. دوربين به اتاقي كه گزل در آن بستري است مي‏رسد. مادر گزل كنارش نشسته است. گزل سكوت كرده است و در چشم‏هاي مادرش خيره شده. لحظاتي به سكوت مي‏گذرد.

گزل: مادر چرا منو مجبور كردي با كسي كه دوست نداشتم ازدواج كنم؟!

مادر گزل: دخترم تو زندگي رو هنوز نمي‏فهمي. همة زندگي عشق نيست. من اينو سه بار تجربه كردم.

دوربين دوباره از راهرو، از همان جايي كه بار پيش حركت كرده بود راه مي‏افتد. هنوز صداي همان آواز مي‏آيد. در راهرو رفت و آمدي نيست وقتي دوربين به اتاق مي‏آيد، گزل تنهاست. برمي‏خيزد. شيشه قرص را در دستش خالي مي‏كند و چند تا چند تا در دهانش مي‏گذارد و با جرعه‏هاي آب آن‏ها را پايين مي‏دهد. آن وقت از توي كمد، لباس‏هايش را درمي‏آورد و مي‏پوشد. آرام به راهرو نگاه مي‏كند و از اتاق خارج مي‏شود.

 

بازار، دريا، ادامه.

گزل به بازار مي‏رود. يك ماهي مي‏خرد. خود را به لب دريا مي‏رساند. ماهي را توي حوضي كه با دست‏هايش ايجاد مي‏كند مي‏گذارد؛ اما هر چه منتظر مي‏ماند ماهي جان نمي‏گيرد. به ناچار ماهي را رها مي‏كند و مي‏رود.

 

محوطة درشكه‎ها و جنگل، روز.

گزل به محوطة درشكه‏ها مي‏رسد. چند بچه دوره‏گرد مشغول ساز زدن هستند. درشكه‏اي مي‏گيرد و بچه‏ها را با خود سوار مي‏كند. درشكه حركت مي‏كند. حالا بچه‏ها ساز مي‏زنند و درشكه مي‏رود و حال گزل كم‏كم بد مي‎شود. دلش را مي‏گيرد و از درد به خود مي‏پيچد. بچه‏ها ساز مي‏زنند. تا به محوطه‏اي مي‏رسند كه گزل اجاق را بار پيش روشن كرده بود. پايين مي‏آيد و كنار اجاق سرد مي‏نشيند. بعد آن را روشن مي‏كند و به درشكه‏اي كه ايستاده و بچه‏هايي كه ساز مي‏زنند، خيره مي‏ماند. بچه‏ها ساز مي‏زنند. گزل كم‏كم حالش بدتر مي‏شود. از كيفش هرچه پول دارد درمي‏آورد و بين درشكه‏چي و بچه‏ها تقسيم مي‏كند و اشاره مي‏كند كه آن‏ها بروند. بچه‏ها سوار درشكه مي‏شوند و در حالي كه هنوز مي‏نوازند با درشكه دور مي‏شوند. گزل رو به مرگ است به درشكه‏اي كه با خود موسيقي مي‏برد نگاه مي‏كند. گويي ديگر نگاهش ثابت مانده است.

 

پارك، روز.

پيرمرد با وسواس خاصي بساطش را مي‏چيند. ميكروفون كوچكي را به قفس وصل مي‏كند و سيم آن را به سمعكش متصل مي‏كند و لاي درخت‏ها مخفي مي‏شود. صداي پرنده از ضبط كوچك همراه پيرمرد پخش مي‏شود و مشابه همان صدا از لاي درختان به پاسخ شنيده مي‏شود.

 

قطار، روز.

گزل سوار بر قطار مي‏آيد. دستفروشان در حال فروش اجناس خود هستند. فالگيري فال مي‏‏فروشد. پيرزني كه رو به روي گزل نشسته، فالي برمي‏دارد و باز مي‏كند و آن را به دست فالگير مي‏دهد.

پيرزن: من سواد ندارم خودت برام بخون.

فالگير: منم سواد ندارم.

پيرزن: (رو به گزل) خانوم شما سواد داري؟

گزل اعتنايي نمي‎كند. جواني كه دستش را به ميله‏اي گرفته جلو مي‏آيد و فال را از دست پيرزن مي‏گيرد تا بخواند.

جوان: (از روي فال) « من

پري كوچك غمگيني را

مي‏شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را يك ني‏لبك چوبين

مي‏نوازد آرام، آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي‏ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.[1]»

قطار مي‏ايستد. گزل برمي‏خيزد كه پياده شود.

 

پارك، ادامه.

گزل مي‏آيد. به اطراف نگاه مي‏كند و خود را به نيمكتي كه روي آن قفس است، مي‏رساند. آرام مي‏نشيند و با كس ديگري كه روي نيمكت نشسته و ما هنوز او را نديده‏ايم صحبت مي‏كند. پيرمرد چون بار اول كنجكاو شده است و با ولوم سمعكش بازي مي‏كند. مدتي صداي آن‏ها را نمي‏شنود. بعد قطعه‏اي از سيمي را كه قطع شده، مي‏يابد، آن را وصل مي‎كند. صدا شنيده مي‏شود.

گزل: كاشكي تو سربازي رفته بودي. كاشكي تو رانندة تاكسي بودي. اونوقت مادرم منو مي‏داد به تو.

صداي يك مرد: مي‏بيني خوشبختي به چي بستگي داره! به تاكسي داشتن! به سربازي رفتن.

توي صورت پيرمرد مي‏بينيم كه آن‏ها از جايشان راه افتاده‏اند و از جلوي او رد مي‏شوند. وقتي پشت به پيرمرد مي‏شوند، آن‏ها را مي‏بينيم. مرد، مومشكي است. ولي هنوز به خوبي معلوم نيست. پيرمرد به دنبال آن‏ها راه مي‏افتد.

 

ريل راه‏آهن و جلوي خانة گزل، ادامه.

گزل به سمت خانه‏اش مي‏رود و مومشكي با نگاه حسرتبار گزل را كه روي ريل‏ها دور مي‏شود، دنبال مي‏كند. پيرمرد راه ريل را به دنبال گزل مي‏رود. گزل وارد خانه مي‏شود و پيرمرد از جلوي خانة گزل به مومشكي كه روي ريل ايستاده نگاه مي‏كند. تاكسي شوهر گزل از راه مي‏رسد. در حالي كه اين بار موبور آن را مي‏راند. پيرمرد جلو مي‏رود و راهنمايي مي‏كند تا موبور تاكسي‏اش را بهتر پارك كند. موبور پياده مي‏شود. پيرمرد با دست مومشكي را كه روي ريل ايستاده به او نشان مي‎دهد.

پيرمرد: شما اون مردو مي‏شناسين؟

موبور: كدوم مرد؟

مومشكي روي ريل دور مي‏شود و ديگر از پشت او را مي‏بينيم.

پيرمرد: اون مردي كه داره دور مي‏شه.

موبور: كدوم؟

پيرمرد: فكر كردم با خانوم شما نسبتي داره. مي‏دونين من تو پارك دنبال اينم كه يه جفت براي قناري‏ام بگيرم. ولي خانوم شما حواس منو پرت كرده. الان يه مدته مي‎بينم با اين مرد. . . (ترديد مي‏كند.) ولش كن مي‏ترسم كار بيخ پيدا كنه.

موبور: راجع به زن من صحبت مي‏كنين؟

پيرمرد: راجع به قناري خودم صحبت مي‏كنم. يه جفت داشت مرد. بعد يه روز اتفاقي تو پارك صداي يه قناري رو شنيدم. مي‏خوام بگيرمش قناري‏ام از تنهايي دربياد. از وقتي جفتش مرده ديگه آواز نمي‏خونه. شما خسته‏اين بايد برين خونه.

و خودش مي‏رود. در حالي كه موبور همانطور ايستاده است و به دورشدن او نگاه مي‎كند. وقتي مي‏خواهد به خانه برود از توي ماشين شاخة گلي را كه خريده است برمي‏دارد.

 

خانة گزل، روز.

موبور وارد خانه مي‏شود. گزل در آشپزخانه غذا مي‏پزد و همان آوازي را مي‏خواند كه بار پيش در حمام مي‏خواند: «من عشق ترا مثل يك راز در قلبم نگه مي‏دارم. . .» موبور در آشپزخانه را باز مي‏كند. گزل او را مي‏بيند. سلام مي‎كند و به آشپزي‏اش ادامه مي‎دهد. موبور گل به دست كنار آشپزخانه مي‏ايستد.

موبور: امشب بريم خونة مادرت؟

گزل: چه خبره! تازه خونة مادرم بوديم.

موبور: توكه مي‎دوني من چقدر مادرتو دوست دارم. من تورو از مادرت دارم.

گزل به آوازخواندن خود ادامه مي‎دهد. موبور همان آواز را با او زمزمه مي‏كند. گزل آوازش را قطع مي‏كند و كاسه‏اي آب در ماهيتابه مي‏ريزد كه صداي جزش به هوا مي‏رود و بي‏اعتنا به موبور از جلوي او رد مي شود و به اتاق مي‎رود و در را مي‏بندد. موبور پشت در بستة اتاقي كه گزل در آن است، مي‏رود و چند بار او را صدا مي‏كند. جوابي نمي‏شنود.

 

قطار، روز.

مومشكي در قطار دستفروشي مي‏كند. آب‏ليموگير دستي‏اش را در دل ليمو‏ها فرو مي‎كند. ليمو را با مشت فشار مي‏دهد و آب ليمو را در ليوان مي‏ريزد و به دست مشتري‏ها مي‎دهد.

 

تاكسي و قطار، ادامه.

گزل در خيابان مي‏آيد. موبور با تاكسي او را تعقيب مي‏كند. گلي كه موبور ديشب براي گزل آورده بود دست اوست. سوار قطار مي‏شود. موبور تاكسي را رها كرده و به دنبال گزل در آخرين لحظه سوار قطار مي‏شود. گزل روي نيمكتي مي‏نشيند. موبور كنار اوست. گزل حيرت‏زده او را نگاه مي‎كند.

گزل: تو كجا بودي؟

موبور: تو كجا مي‏روي؟

گزل: مي‎رم خريد.

موبور: چرا چيزي مي‎خواي نمي‎گي من بخرم؟

گزل: تنهايي حوصله‏ام تو خونه سرمي‏ره.

مومشكي متوجه آن‏ها شده در قطار راه مي‏رود و براي فروش آب‏ليمو فرياد مي‏زند. اما فقط چشمش به گزل است. دست يكي دو مشتري براي خريد آب ليمو به سمت او دراز مي‏شود؛ او به خود نيست تا آن‏ها را ببيند. موبور متوجه او مي‏شود. او را صدا مي‏كند. مومشكي جلو مي‏رود. وسيلة آب‏ليموگيري خود را در دل ليمويي فرو مي‏كند و ليمو را با مشت فشار مي‏دهد. چشمش به گزل است. گزل از واهمة شوهرش، رويش را از پنجره به بيرون مي‎دهد. ليوان در دست موبور است. مومشكي همچنان آب‏ليمو مي‏گيرد و در ليوان خالي مي‏كند. طوري كه از ليوان سرمي‏رود.

 

پارك، روز بعد.

پيرمرد در پي صيد پرنده‏اي است كه بالاي درخت‏ها مي‏خواند. مومشكي سرمي‏رسد و كنار قفس مي‏نشيند. پيرمرد خود را مخفي مي‏كند و ضبط صوتش را روشن مي‏كند. گزل هم از راه مي‏رسد و كنار او مي‏نشيند. پيرمرد آماده شنيدن گفتگوي آن‏هاست كه لاي درخت‏ها موبور را مي‏بيند كه از تاكسي‏اش پياده شده، دستة جكي در دست اوست و به سمت آ‏ن‏ها مي‏آيد. پيرمرد خود را مخفي مي‏كند. صداي سازي كه از ابتداي صحنه مي‏آيد، نزديك‏تر مي‏شود. طوري كه پيرمرد به سختي مي‏تواند گفتگوي مومشكي و گزل را بشنود. صداي ساز مانع از آن است كه باز هم چيزي بشنود. حالا بچه‏هاي دوره‏گرد درست روبروي پيرمرد ساز مي‏زنند. و از او پول طلب مي‏كنند. پيرمرد سعي مي‏كند بچه‏ها را دور كند ولي آن‏ها با سماجت مي‏نوازند. موبور به گزل و مومشكي نزديك شده است. پيرمرد از عصبانيت سمعكش را از گوشش درمي‏آورد. صداي ساز و صداي زمينه قطع مي‏شود. موبور به مومشكي حمله مي‏كند، بچه‏ها همچنان بي‏صدا ساز مي‏زنند. گزل مي‏خواهد مانع حمله موبور به مومشكي شود كه ضربه‏اي به خودش مي‏خورد و نقش زمين مي‏شود. پيرمرد دوباره سمعكش را به گوشش مي‏گذارد. صداي بلند ساز به صحنه بازمي‏گردد. دستة جك به دست مومشكي مي‎افتد. با چند ضربه موبور را از پاي درمي‏آورد و مي‏گريزد.

 

دادگاه، روز.

قاضي و اعضاي دادگاه در جاي خود قرار دارند. در جايگاه تماشاچيان پيرمرد و مادر گزل نشسته‏اند.

قاضي: تو به مرگ محكوم شدي. دادگاه مايله آخرين دفاع تورو بشنوه.

مومشكي: من راضي‏ام. در راه عشقي كه داشتم كشته مي‏شم.

قاضي: ولي دادگاه ناراضيه. دادگاه هيچ نفعي از اعدام كسي نمي‏بره. اين جامعه است كه نفع مي‏بره. دادگاه از ناموس مردم دفاع مي‏كنه. هيچ كس به جز قانون حق گرفتن جان كسي رو نداره. شخصاً خيلي دلم مي‎خواست برات يه كاري بكنم.

مادر گزل: (برمي‏خيزد) اون بايد به مجازاتش برسه. چند بار اومده بود خواستگاري دختر من. بهش گفتم تو اونو بدبخت مي‏كني. شوهر دخترم براش همه چيز فراهم كرده بود. دختر من هيچي كم نداشت. اين قاتل خوشبختي دختر منو گرفت.

قاضي با چكش به روي ميز مي‏كوبد كه مادر گزل ساكت شود.

قاضي: وصيتي نداري؟

مومشكي: من كسي رو جز خدا ندارم كه براش وصيت كنم. مي‏خوام بهش بگم (رويش را به آسمان مي‏كند.) خدايا تو دنيا خيلي خوش گذشت. اگه خواستي يه بار ديگه منو به دنيا بياري، همين جوري بيار.

قاضي: يعني از كاري كه كردي پشيمون نيستي؟

مومشكي: قبل از اين كه عاشق بشم خيلي زندگي سخت مي‏گذشت. از اين كه غير از اين مدت همة عمرمو عاشق نبودم پشيمونم. و از خدا معذرت مي‎خوام.

قاضي: دلم برات مي‏سوزه. اما نمي‎تونم تو رو مجازات نكنم. قانون برات راهي نگذاشته. اما مرگتو مي‏توني خودت تعيين كني. فقط نمي‏توني بخواي تو رو توي دريا بندازيم. چون يه تبصره‏اي ما رو از اين كار منع مي‏كنه.

مومشكي: پس همون جايي كه عاشقي كردم مي‏خوام بميرم. زير اون درختي كه با معشوقم بودم.

قاضي: شخصاً يه سئوالي برام باقي مونده. شوهر اون زن هم از تو زيباتر بود؛ يه تاكسي داشت؛ تو، هم از اون زشت‏تري؛ هم دستفروشي؛ چي باعث شده تو رو ترجيح بده؟

مومشكي: منم نمي‏دونم. ولي اگه مي‏شه خودشو بيارين ازش بپرسين تا يه بار ديگه ببينمش.

قاضي: (به روي ميز مي‏كوبد.) ختم دادرسي اعلام مي‏شود.

 

پارك، روز.

مومشكي را سوار بر درشكه‏اي مي‏كنند. دو درشكة ديگر او را اسكورت مي‏كنند. وقتي به كنار همان درخت هميشگي مي‏رسند، او را پياده مي‏كنند. دست‏هاي او با طناب از پشت بسته است. طناب اعدام را به گردن او مي‏اندازند. درشكه‏چي‏ها حمايل از گردن اسب‏ها باز مي‏كنند. وقتي فرمان اعدام مي‏آيد، دستي طناب اعدام را مي‏كشد. اسب‏هاي رها شده به سمت دريا مي‏روند.

 

بيمارستان، روز.

دوربين در راهروي بيمارستان حركت مي‎كند. رفت و آمد به چشم مي‏خورد. وقتي به اتاقي كه گزل در آن بستري است، مي‏رسد، ابتدا پيرمرد و بعد مادر گزل آن‏جا را ترك مي‏كنند و گزل تنها مي‏ماند. گزل لختي درنگ مي‎كند، برمي‏خيزد و بيهوده به اين‏سو و آن‏سو مي‏رود؛ تا فكري به خاطرش مي‏رسد. به سراغ شيشه دواها مي‏رود. در آن را باز مي‏كند و به كف دست سرازير مي‏كند. قرصي در آن نيست. به دنبال چاره‏اي ديگر مي‏گردد.

دوربين دوباره از راهروي بيمارستان به سمت اتاقي كه گزل در آن است، حركت مي‎كند.

راهرو خلوت است و آرام‏ آرام همان صداي آوازي كه گزل در آشپزخانه مي‏خواند، از راديو به گوش مي‏رسد. وقتي دوربين به اتاق مي‏رسد، گزل كف اتاق افتاده است.

 

پارك، روز.

پيرمرد لاي درخت‏هاست. صداي افتادن در قفس را مي‏شنود. خود را به قفس مي‏رساند. قناري به دام افتاده است.

 

كشتي، روز.

گزل روي صندلي نشسته، واكسي موبور هم مي‏آيد كنار گزل مي‏نشيند. بساط واكس را به همراه دارد.

گزل: اون پيرمردو مي‏بيني؟ (موبور نگاه مي‏كند.) خيلي وقته دنبال ماست. دو دفعه تا حالا با شوهرم صحبت كرده. بيا از اين جا بريم.

برمي‏خيزند و به عرشه كشتي مسافربري مي‏روند. پيرمرد كه قفس قناري را به دنبال دارد، پس از لحظه‏اي خود را به عرشه مي‏رساند. گزل و موبور كنار ديوارة كشتي ايستاده‏اند و با هم صحبت مي‎كنند. پيرمرد آرام‏ آرام خود را به ‏آن‏ها نزديك مي‏كند. وقتي مي‏بيند آن‏ها متوجه او شده‏اند، نزديك تر مي‏رود.

پيرمرد: كفشهامو مي‏خوام واكس بزنم.

موبور او را به نشستن روي يك صندلي دعوت مي‏كند، كفشهايش را درمي‏آورد و زير پاي پيرمرد پارچه‏اي پهن مي‏كند و كفش‏ها را مي‏برد.

موبور: الان مي‏آرم. اول بايد بشورمش.

وارد قسمت مسقّف كشتي مي‏شود. در آخرين لحظه از لاي در به گزل اشاره مي‏كند كه دنبالش برود. گزل مي‏رود. پيرمرد مي‏چرخد و گزل را مي‏پايد. كشتي لنگر مي‏گيرد. گزل و موبور همراه مسافران پياده مي‏شوند. پيرمرد همچنان منتظر مانده است.

 

خانه گزل، شب.

زنگ در به صدا مي‏آيد. گزل از آشپزخانه بيرون مي‏آيد و در را باز مي‏كند. پيرمرد پشت در است. گزل نمي‏داند چه بگويد. پيرمرد برّوبرّ او را ورانداز مي‏كند. گزل در را مي‏بندد. پيرمرد بلافاصله زنگ مي‏زند. گزل همان طور پشت به در مي‏ايستد. پيرمرد بارها زنگ مي‏زند تا گزل مجبور مي‏شود در را باز كند. باز هم پيرمرد چيزي نمي‏گويد.

گزل: چي مي‏خواي؟

پيرمرد: كفشهام.

گزل: چرا هميشه دنبال من مي‏آي؟

پيرمرد: يه رازه.

گزل: كفشهات پيش من نيست.

گزل در را مي‏بندد. پيرمرد دوباره زنگ مي‏زند. گزل پشت به در مستأصل مي‏ايستد. زنگ در مدام صدا مي‏كند. كم‏كم با دست و مشت هم به در كوبيده مي‏شود.

گزل از در دور مي‏شود و از گوشه خانه يك جفت كفش شوهرش را برمي‏دارد، در را باز مي‏كند و كفش‏ها را بيرون مي‎اندازد و در را مي‏بندد. پيرمرد كفش‏ها را به پايش مي‎كند. اندازه اوست. دوباره آن‏ها را درمي‏آورد و زنگ مي‏زند. در باز نمي‏شود. بارها زنگ مي‏زند. در باز مي‏شود و گزل لاي در مي‏ايستد و وحشتزده و عصبي او را نگاه مي‏كند.

 پيرمرد: اين كفشها نوتر از كفش‏هاي منه. شما چطور راضي مي‏شين سر شوهرتون كلاه بذارين؟

گزل: خواهش مي‏كنم برين. نمي‏خوام شوهرم چيزي بفهمه.

پيرمرد كفش‏ها را پايش مي‏كند و مي‏رود.

 

جلوي خانة گزل، لحظه‏اي بعد.

تاكسي مومشكي از راه مي‏رسد. از ضبط آن صداي موسيقي بلند است. پيرمرد جلو مي‏رود و قبل از آن كه مومشكي پياده شود، به شيشه مي‏كوبد. مومشكي شيشه را پايين مي‏دهد.

پيرمرد: مرد حسابي پس تو كي مي‎خواي جلوي زنتو بگيري؟ تا حالا هفت دفعه با چشم‏هاي خودم ديدم كه وقتي تو سر كاري اون با يه مرد غريبه تو پارك معاشقه مي‏كنه.

مومشكي: زن من؟

پيرمرد: باور نداري صداشونو گوش كن.

از جيبش ضبط را درمي‏آورد و از داخل آن نواري را بيرون مي‏كشد و به دست مومشكي مي‏دهد. مومشكي نوار را با ترديد نگاه مي‏كند. بعد نوار موسيقي را از ضبطش درآورده نوار جديد را مي‏گذارد. صداي پرنده مي‏آيد.

پيرمرد: جلوتره. (مومشكي نوار را جلوتر مي‏برد اما باز هم صداي پرنده مي‏آيد.) خودم صداشونو ضبط كردم. لابد اونور نواره. (مومشكي آن روي نوار را مي‏گذارد و هر چه كنترل مي‏كند باز هم صداي پرنده مي‏آيد.) مي‎توني همراه من بياي تو پارك ببيني‏شون.

 

خانة گزل، ادامه.

مومشكي وارد خانه مي‏شود. گلي را كه براي گزل خريده در دست دارد. گزل در آشپزخانه است. آوازي را زمزمه مي‏كند. مومشكي جلوي در آشپزخانه مي‏ايستد. به گزل نگاه مي‎كند. گزل نگاه او را جور ديگري مي‏يابد. وحشتزده مي‏شود. نگاه مي‏دزدد اما طاقت نمي‏آورد. دوباره او را نگاه مي‏كند. مومشكي به چشم گزل خشمگين زل مي‏زند و گلبرگ‏هاي گل را يكي يكي مي‏كند و به زمين مي‏اندازد. بعد آرام كمربندش را از كمرش باز مي‎كند. دور دستش مي‏پيچد و به گزل حمله مي‏كند. گزل جيغ مي‏كشد و به خود او پناه مي‏برد. مومشكي همچنان او را مي‏زند. گزل از آشپزخانه مي‏گريزد. دوربين رو به آشپزخانه مي‏ماند. مومشكي به سراغ گزل مي‏رود. صداي شلاق و جيغ گزل و جا به جا شدن اشياء خانه مي‏آيد. غذاي روي چراغ ته گرفته و دود مي‏كند.

 

تاكسي، شب.

گزل خونين عقب تاكسي افتاده است و مومشكي رانندگي مي‏كند. مي‏چرخد و با نفرت گزل را نگاه مي‎كند و عكس او را كه روي فرمان چسبيده مي‎كند و با دندان جر مي‏دهد.

 

بيمارستان، ادامه.

پرستاري گزل را پانسمان مي‏كند. مومشكي نگاه مي‎كند.

پرستار: چي شده؟

گزل سكوت كرده است.

مومشكي: شوهرش زده‏تش.

پرستار: چرا؟

مومشكي: از بس عاشقشه.

 

خانه گزل، ساعتي بعد.

گزل پانسمان شده به همراه مومشكي به خانه باز مي‎گردند. گزل ساكت در گوشه‏اي مي‏نشيند. مومشكي جاي ديگري مي‏نشيند. بعد برمي‏خيزد. كمربندش را درمي‏آورد و به دنبال گزل مي‏گذارد. گزل جيغ مي‎كشد و مي‏گريزد. دوربين آن‏ها را از داخل آينه مي‎بيند. گاهي به دنبال هم از جلوي آينه رد مي‏شوند و گاهي آن‏ها را نمي‏بينيم. چيزي به آينه مي‏خورد و آينه مي‏شكند. حالا صدا مي‏آيد، اما در شكستگي آينه چيزي پيدا نيست.

 

تاكسي، لحظه‏اي بعد.

گزل با پانسماني كه ديگر از خون پر است، روي صندلي عقب افتاده است و مومشكي تاكسي را مي‏راند، آواز «من عشق ترا مثل يك راز در قلبم نگه مي‏دارم» از ضبط شنيده مي‏شود.

 

بيمارستان، لحظه‏اي بعد.

پرستاري ديگر پانسمان خوني گزل را باز مي‎كند، مومشكي ايستاده است.

پرستار جديد: چي شده؟

گزل ساكت است.

مومشكي: شوهرش زده‏تش؟

پرستار جديد: چرا؟

مومشكي: از بس ازش متنفره.

 

خانه گزل، ساعتي بعد.

گزل با پانسمان جديد اما درمانده‏تر از پيش همراه مومشكي به خانه باز مي‏گردند. گزل از وحشت به پاي مومشكي مي‏افتد.

گزل: ديگه منونزن طاقتشو ندارم.

مومشكي: او را بلند مي‏كند و با مهرباني روي تخت مي‏خواباند. از كنار تخت برمي‏خيزد و پردة پنجره را كنار مي‏زند. ديگر روز است. به آشپزخانه مي‏رود و چاقويي را برمي‏دارد، در جيب مي‏گذارد و از خانه خارج مي‏شود.

 

پارك، روز.

موبور سرمي‏رسد. آن‏ها را مي‏بيند. مي‏خواهد بازگردد كه پيرمرد او را صدا مي‏كند.

پيرمرد: واكسي، واكسي.

موبور نزديك مي‏شود. ترديد مي‏كند، اما مي‏آيد.

مومشكي: بيا كفش منو واكس بزن.

موبور بساطش را پهن مي‏كند و كفش مومشكي را واكس مي‏زند. مومشكي انگشتش را در جعبه واكس فرو مي‏كند با همان دستي كه چاقو به دست دارد آرام به صورت موبور مي‏مالد. موبور به روي خودش نمي‏آورد، و واكس كفش مومشكي را تمام مي‎كند. پيرمرد پاهايش را روي جعبه مي‏گذارد تا كفش او را واكس بزند. موبور صورتش را با شال گردن پاك مي‏كند و به مومشكي نگاه مي‏كند. صورت او را خون گرفته است و با چاقويي بازي مي‏كند. موبور مشغول واكس زدن كفش پيرمرد مي‏شود. پيرمرد جعبة واكس او را برمي‏دارد و به تقليد از مومشكي واكس‏ها را به جاهاي ديگر صورت موبور مي‏مالد. يكباره موبور برمي‏خيزد و مي‏گريزد. مومشكي به دنبال او مي‏رود.

 

خيابان، روز.

موبور در خيابان با صورت سياه شده از واكس مي‏دود و با شال گردن سياهي‏ها را پاك مي‎كند. مومشكي به دنبال او مي‏آيد.

 

اسكله كشتي‏هاي مسافربري، ادامه.

موبور وارد اسكله مي‏شود و از روي ميله‏اي كه مانع عبور مسافران بي‏بليط است، مي‏پرد و به سمت يك كشتي پهلوگرفته مي‏رود. مومشكي نيز از روي ميله‏ها مي‏دود. مأموري جلوي او را مي‏گيرد. مومشكي از جيبش چند اسكناس درآورده به جاي بليط توي دست مأمور مي‏گذارد و خود را به كشتي مي‏رساند.

 

جاهاي مختلف در كشتي، ادامه.

مومشكي در بين مسافران به دنبال موبور مي‏گردد او را نمي‏يابد. در توالت‏ها را يك به يك باز مي‏كند. موبور نيست. به روي عرشه مي‏رود. موبور نيست. در آخرين لحظه موبور را مي‏بيند كه خود را در پناه مانعي مخفي كرده به سمت او مي‏رود و حمله مي‏كند. زد و خوردي در مي‏گيرد كه هيچ لحظه‏اي از آن را نمي‏توانيم ببينيم. چرا كه مدام پشت موانعي پنهان مي‏شوند. حالا چاقو در دست موبور است. به سمت مومشكي مي‏رود. چاقو را روي گردن مومشكي مي‎گذارد. مومشكي خسته و تسليم است.

موبور: نمي‏كشمت چون ما به دنيا نيومديم همديگه‏ رو بكشيم. (چاقو را به او مي‎دهد.) اما حاضرم بميرم (دست مومشكي و چاقو را روي گردن خودش مي‏گذارد.) منو بكش. دست خودم نيست. نمي‏تونم عاشقش نباشم.

 

رستوران عروسي، روز.

رستوران كوچك و شيكي كه مشرف بر درياست، براي مراسم عروسي آماده شده. گزل در لباس عروس در كنار موبور با لباس سفيد دامادي نشسته است. قاضي پيش آن‏هاست و مومشكي با همان لباس هميشگي‏اش از مهمانان پذيرايي مي‏كند.

مادر گزل مي‎خواهد مراسم را ترك كند. مومشكي جلوي او را گرفته است و مجبورش مي‏كند كه حضور داشته باشد.

قاضي: مدتهاست كه دلم مي‏خواد به عنوان يه فرد زندگي كنم. يه عمر بود كه فقط نقش اجتماعي‏مو انجام مي‏دادم. از هفتة پيش كه خبر عروسي شما رو شنيدم، قضاوتو گذاشتم كنار. دفتر ازدواج باز كردم. قضاوت به درد كسي مي‏خوره كه به نتايج عمل مجرم فكر كنه، نه به دلايلش. هر گناهكاري رو محاكمه كردم و دلايلشو شنيدم، پيش خودم به اين نتيجه رسيدم كه اگه منم تو موقعيت اون بودم. . .

پيرمرد وارد رستوران مي‏شود. قفس قناري‏هايش را همراه دارد. به دنبال مومشكي مي‏گردد. از صداي سازي كه پخش مي‏شود دلخور است. خود را به مومشكي مي‏رساند.

پيرمرد: قناري‏هامو آوردم برات، از تنهايي درت مي‏آرن. ولي چرا اين كارو كردي؟

مومشكي او را كنار ميزي مي‏نشاند. به قناري‏ها نگاه مي‏كند. بعد چشم در چشم پيرمرد مي‎دوزد.

مومشكي: دو سال عاشقش بودم. شب‏ها مي‏اومدم پاي پنجره‏ شون آواز مي‏خوندم. اون آب مي‏ريخت سرم، منو بيشتر عاشق خودش مي‏كرد. وقتي بهم گفتي، زدمش. دوستش داشتم، چرا زدمش؟ چرا زدمش؟ (گريه‏اش مي‏گيرد.) اونم عاشق بود. وقتي من مي‎تونم عاشق باشم، چرا اون نمي‏تونه عاشق باشه؟

پيرمرد طاقت شنيدن حرف‏هاي مومشكي را ندارد. گريه‏اش گرفته است. سمعكش را درمي‏آورد و به صورت مومشكي نگاه مي‎كند. صدا از تصوير مي‏رود. مومشكي باز هم حرف مي‏زند، گريه مي‏كند و حتي گاهي مي‏خندد اما صداي او را نمي‏شنويم. پيرمرد پا به پاي او مي‏خندد و گريه مي‏كند. بعد برمي‏خيزد، سر ميز عروس و داماد مي‏رود. آن‏ها را بدجوري نگاه مي‏كند و از عروسي خارج مي‏شود. با خروج او صدا به عروسي بازمي‏گردد. مومشكي با قناري‏ها سر ميز گزل مي‏رود.

قاضي: (دست به پشت مومشكي مي‎گذارد.) مي‏دوني ما شخصيت‏هاي واقعي نيستيم. هيچ كس ما رو باور نمي‏كنه. تو بايد اين مردو مي‏كشتي. منم بايد تو رو اعدام مي‏كردم. زنتم بايد يه سرنوشت بدي پيدا مي‏كرد.

مومشكي حلقه را از دستش درمي‏آورد و به دست گزل مي‏دهد.

مومشكي: بدش به هركي عاشقشي.

 

تاكسي در راه و جلوي خانه گزل، غروب و شب.

مومشكي ماشين را مي‎راند. گزل و موبور در صندلي عقب نشسته‏اند و هر يك از شيشة كنار خود بيرون را نگاه مي‏كنند. ماشين جلوي در خانة گزل مي‏رسد، به موازات ريل توقف مي‏كند. طوريكه نورش به روي ريل مي‏دود. مومشكي پياده مي‏شود. سوئيچ تاكسي را به دست موبور مي‏دهد.

مومشكي: هدية عروسيتون. خداحافظ.

مومشكي با قفس قناري‏ها روي ريل دور مي‏شود. نور ماشين از او سايه‏اي بلند ساخته است. گزل و موبور به هم نگاه مي‎كنند.

موبور: ما به هم رسيديم؟

گزل: من بازم خوشبخت نيستم.

موبور: خوشبختي چيه؟

گزل: نمي‎دونم. حالا احساس مي‏كنم اونو بيشتر دوست دارم.

موبور: مي‏رم مي‏آرمش. منم عاشق عشقم نه عاشق معشوق. (از ماشين پياده مي‏شود و به دنبال مومشكي مي‏دود.)

موبور: آهاي وايسا وايسا.

خود را به مومشكي كه از پشت دور مي‏شود، مي‏رساند به شبحي مي‏ماند. به پشتش مي‏زند. شبح مي‏چرخد. پيرمرد است. در چشم هم با ناباوري نگاه مي‎كنند. بعد پيرمرد دست مي‏اندازد و موبور را بغل مي‏كند.

پيرمرد: منو ببخش ميزتونو ترك كردم. دست خودم نبود. نمي‏تونستم تحمل كنم. من خودم همدرد تو بودم. قناري بهانه بود. بگو گزل كجاست؟

 



1ـ فروغ فرخزاد.

نوشته شده توسط جلال در 0:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

اجرا (بخش دوم)

بخش دوم

 

در اين بخش از كتاب عمليات بهسازي كه عبارت از آماده سازي سطوح و اجراي روشهاي مناسب تعمير و مرمت و تقويت مي با شد، شرح داده شده است.

2- عمليات ترميمي(REMEDIAL- ACTION)

پس از اينكه عامل يا عوامل سازه دقيقاً مشخص شد، مهندسين مسؤول با در نظر گرفتن هزينه اقدامات لازم، عملياتي را كه براي استفاده و ادامه بهره برداري از سازه براي مدت مورد نظر ضروري است، به كارفرما ارائه مي دهند. اين عمليات ممكن است شامل خراب كردن و از بين بردن كامل سازه و ساخت مجدد آن باشد يا اينكه تعميرات اساسي صورت گيرد و يا اينكه روشهايي اتخاذ شود تا پيشروي خرابي و فرسودگي را در سازه كاهش دهد. البته اين امر يعني كاستن از سرعت پيشرفت خرابي در سازه، در مواقعي ضرورت مي يابد كه امكان تعميرات اساسي پيشگيري كننده وجود نداشته باشد، مانند تخريبي كه علت اصلي آن عكس العمل واكنش قليايي- سيليكا(ALKALI- SILICA)  مي باشد.

در هر حال اگر در مراحل تشخيص و ارائه راه حل، تعمير سازه به عنوان تصميم مقتضي، اتخاذ شده باشد، با در نظر گرفتن نوع سازه بتني، طرق متعددي براي اجراي اين تعميرات موجود مي باشد كه اعم آنها عبارتند از:

(الف) جايگزين نمودن تمام يا قسمتي از المانهاي سازه

(ب) تزريق و تلقيح تركها

(پ) چسباندن المانهاي فلزي كمكي (مانند آرماتور، صفحات فلزي، بخيه و )

(ث) پوششها

از آنجا كه با توجه به موقعيت و موضع مناطق تحت تعمير سازه، ممكن است عمل تعمير در شرايط كاملاً خشك، نيمه خشك، و داخل آب (مغروق) انجام گيرد، مطالبي كه در پي خواهد آمد، شامل تمامي روشهاي مرتبط و معمول در صنعت بتن مي باشد.

2-1- آماده سازي سطوح(SURFACE PREPARATION)

قبل از انجام و اعمال سيستم تعميري، سطوح بتن مادر (قديم) بايستي كاملاً آماده گردد. از جمله اهداف اصلي آماده سازي سطوح را مي توان موارد زير ذكر نمود:

(الف) بر طرف نمودن تمامي تكه ها و قطعه هاي نا مناسب و نرم و جدا شدهء بتني جهت ايجاد سطحي مناسب با مقاومت كافي.

(ب) تميز نمودن تمامي سطوح از آلودگيها. اين آلودگيها مانع از ايجاد چسبندگي لازم بين لايه تعميري و بتن مادر مي گردند.

(پ) آشكار نمودن و در دسترس قرار دادن طول و يا عمق آرماتورها براي تميز كردن، تقويت، پوشش و

(ت) ازدياد درجه زبري سطوح بتني جهت ايجاد سطح تماس بيشتر بين بتن مادر و لايه تعميري و همچنين ازدياد قفل و بست مكانيكي.

2-1-1 تميز نمودن با اسيد، شستن با اسيد، اسيد خراشي(ACID ETCHING)

اين روش، علاوه بر تميز نمودن، درجه زبري سطح را نيز افزايش مي دهد. با توجه به اهداف تعميرات مورد نظر، اسيد هيدروكلريك رقيق شده را روي سطح بتني ريخته و سپس با برس زبر سطح مذكور را با شدت مي سايند، تا زماني كه عمل ايجاد حباب متوقف گردد. پس از كاربرد اسيد مذكور، سطوح بتني سريعاً با آب شستشوي كامل داده شده، به طريقي كه آب بر روي سطح جاري گردد و آلودگيهاي اسيدي را از بين ببرد. درجه زبري سطح بتن بستگي خواهد داشت به قدرت اسيد و عمل برس زدن. از آنجا كه اسيد مذكور براي پوست ضرر دارد، لازم است كه اقدامات ايمني مناسبي جهت اجتناب از آلودگي به اسيد و همچنين تهويه مناسب صورت گيرد. لازم به يادآوري است كه علاوه بر اسيد هيدروكلريك، اسيد ارتوفسفريك نيز براي تميز كردن سطوح بتني به كار گرفته شده است. 

2-1-2 برس زدن (WIRE BRUSHING)

در نقاطي كه قطعات و تكه هاي شل روي سطوح بتني چسبيده است، استفاده از برس زدن جهت تميز نمودن سطوح، از معمولترين روشها مي باشد. مثلاً در مناطقي كه جلبكها و گياهان دريايي روييده اند اين روش به كار مي رود. نقطه ضعف اين روش كند بودن آن مي باشد و عملاً وقت زيادي جهت حصول نتايج مطلوب صرف مي شود. 

2-1-3 چكش زدن(JACKHAMMERING)

اين روش در مواقعي مورد استفاده قرار مي گيرد كه علاوه بر برطرف نمودن تكه ها و قطعات شل، ايجاد زبري لازم بر روي سطوح از اهداف آماده سازي باشد.

2-1-4 سند بلاست و گريت بلاست (شن و ساچمه پاشي) (SAND OF GRIT BLASTING)

اين روش يكي از روشهاي بسيار مناسب است، چرا كه علاوه بر تميز نمودن سطوح بتني، طريقه ايده آلي نيز جهت تميز نمودن سطوح آرماتورها ساير فلزات از زنگ زدگي و ساير آلودگيها به شمار مي آيد. اين روش علاوه بر تميز نمودن سطح، درجه زبري سطوح را نيز افزايش مي دهد. بايستي توجه داشت كه گرد خاك حاصله در اين روش آن را بر جاهاي بسته مناسب نمي سازد. 

2-1-5 وترجت (آب فشاري) با مواد ساينده و بدون آن (WATER JETTING WITH OR WITHOUT ABRASIVE)

اين روش كه وترجت با فشار بسيار بالا مي باشد، هم مي تواند به همراه مواد ساينده از قبيل شن و ساچمه به كار كرفته شود و هم بدون مواد ساينده. از امتيازات اين روش آن است كه بدون توليد گرد و خاك، سطوح بسيار تميزي ايجاد مي كند كه علت اين امر وجود آب مي باشد. بايستي توجه داشت كه در اين روش رعايت موارد ايمني از اهميت ويژه اي برخوردار است.

 

2-1-6 روشهاي ديگر(OTHER METHODS)

علاوه بر روشهايي كه شرح آنها گذشت، روشهايي نيز از قبيل جت آتش (فواره آتش)، عمل آوري توسط تفنگهاي سوزني، سائيدن، اسكراپر دستي و دستگاههاي دوار برقي، موجود مي باشد كه بسته به شرايط محيط، سطح بتن تعميري و انتظاراتي كه از تعميرات مي رود، مورد استفاده واقع مي شوند.

 

نوشته شده توسط جلال در 23:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

کتاب ساختمان های مسکونی مقاوم در برابر زلزله

jj-club

سلام دوستان . این فایلی رو که امروز گذاشتم کتاب ساختمان های مسکونی مقاوم در برابر زلزله هست

این کتاب ترجمه ی آقای دکتر هوشمند عبد شریف آبادی است که از انتشارات مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن هست

 

jj-club

 

 

 

 

از سر فصل هایی که تو این کتاب میشه بهش اشاره کرد :

۱) اسکلت هایی از مصالح بنایی

۲) ساختمان های پیش ساخته

۳) ساختمان های با اسکلت چوبی

۴) ساختمان های با اسکلت فولادی

۵) ...

 

 

 

 

 

 

jj-clubjj-clubامید وارم که این کتاب مورد توجه مهندسان و دانشجویان عزیز قرار بگیرد

دانلود کتاب

نوشته شده توسط جلال در 23:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

اجرا (بخش اول)

بخش اول

1-6- حريق (FIRE)

سه عامل اصلي وجود دارد كه مي توانند مقاومت بتن را در مقابل حرارت بالا تعيين كنند. اين عوامل عبارتند از:

(الف) توانايي بتن در مقابله با گرما و همچنين عمل آب بندي، بدون اينكه ترك، ريختگي و نزول مقاومت حاصل گردد.

(ب) رسانايي بتن (CONDUCTIVITY)  

(ج) ظرفيت گرمايي بتن(HEAT CAPACITY)    

بايد توجه داشت دو مكانيزم كاملاً متضاد انبساط (EXPANSION) و جمع شدگي مسؤول خرابي بتن در مقابل حرارت مي باشند. در حالي كه سيمان خالص به محض قرار گرفتن در مجاورت حرارتهاي بالا، انبساط حجم پيدا مي كند، بتن در همين شرايط يعني در معرض حرارتهاي (دماي) بالا، تمايل به جمع شدگي و انقباض نشان مي دهد. چون حرارت باعث از دست دادن آب بتن مي گردد، نهايتاً اينكه مقدار انقباض در نتيجه عمل خشك شدن از مقدار انبساط فراتر رفته و باعث مي شود جمع شدگي حاصل شود و به دنبال آن ترك خوردگي و ريختگي بتن به وجود مي آيد .به علاوه در درجه حرارت 400 درجه سانتي گراد، هيدروكسيد كلسيم آزاد بتن كه در سيمان پر تلند هيدراته شده موجود است، آب خود را از دست داده و تشكيل اكسيد كلسيم مي دهد. سپس خنك شدن مجدد و در معرض رطوبت قرار گرفتن باعث مي شود، تا از نو عمل هيدراته شدن حاصل شود كه اين عمل به علت انبساط حجمي موجب بروز تنشهاي مخرب مي گردد. هچنين انبساط و انقباض نا هماهنگ و متمايز  (DIFFERENTIAL EXPANSION AND CONTRACTION)مواد تشكيل دهنده بتن مسلح مانند آرماتور، شن، ماسه و ... مي توانند در ازدياد تنشهاي تخريبي نقش مؤثري داشته باشند.

 

1-7- عمل يخ زدگي (FROST ACTION)

براي بتنهاي خيس، عمل يخ زدگي يك عامل تخريب مي باشد، چون آب به هنگام يخ زدن ازدياد حجم پيدا كرده و باعث توليد تنشهاي مخرب دروني شده و لذا بتن ترك مي خورد. تركها و درزهائيي كه نتيجه يخ زدگي و ذوب متناوب مي باشند، باعث مي گردند سطح بتن به صورت پولكي درآمده و بر اثر فرسايش، خرابي عمق بيشتري يابد بنابراين عمل يخ ز دگي بتن و ميزان تخريب حاصله، بستگي به درجه تخلخل و نفوذپذيري بتن دارد كه اين موضوع علاوه بر تأثير تركها و درزهاست.

 

1-8- نمكهاي ذوب يخ (DE-ICING SALTS)

اگر براي ذوب نمودن يخ بتن، از نمكهاي ذوب يخ استفاده شود، علاوه بر خرابيهاي حاصله از يخ زدگي، ممكن است همين نمكها نيز باعث خرابي سطحي بتن گردند. چون باور آن است كه خرابيهاي حاصل از نمكهاي ذوب يخ، در نتيجه يك عمل فيزيكي به وقوع مي پيوندد، غلظت نمكها، موجود بودن آبي كه قابليت يخ زدگي داشته باشد و در كل فشارهاي هيدروليكي و غشايي (OSMOTIC) نقش بسيار مهمي در دامنه و وسعت خرابيها ايفا مي كنند.

  

1-9- عكس العمل قليايي سنگدانه ها(ALKALI-AGGREGATE REACTION)

در اين قسمت مي توان از واكنشهاي "قليايي- سيليكا" و "قليايي- كربناتها" نام برد.

عكس العمل قليايي سيليكا(ALKALI-SILICA)  عبارتست از: ژلي كه از عكس العمل بين هيدروكسيد پتاسيم و سيليكاي واكنش پذير موجود در سنگدانه حاصل مي شود. بر اثر جذب آب، اين ژل انبساط پيدا كرده و با ايجاد تنشهايي منجر به تشكيل تركهاي دروني در بتن مي شود. واكنش قليايي كربنات، بين قلياهاي موجود در سيمان و گروه مشخصي از سنگهاي آهكي (DOLOMITIC) كه در شرايط مرطوب قرار مي گيرند، به وقوع مي پيوندد. در اينجا نيز انبساط حاصله باعث مي شود تا تركهايي ايجاد شود يا در مقاطع باريك خميدگيهايي به وجود آيد.

 

1-10- كربناسيون(CARBONATION)

گاه لايه حفاظتي كه در مجاورت آرماتور داخل بتن موجود است، در صورت كاهش PH بتن اطراف، به كلي آسيب ديده و از بين مي رود. بنابراين نفوذ دي اكسيد كربن از هوا، عكس العملي را با بتن آلكالين ايجاد مي نمايد كه حاصل آن كربنات خواهد بود و در نتيجه درجه PH بتن كاهش مي يابد. همچنان كه اين عمل از سطح بتن شروع شده و به داخل بتن پيشروي مي نمايد؛ آرماتور بتن تحت تأثير اين عمل دچار خوردگي مي گردد. علاوه بر خوردگي، دي اكسيد كربن و بعضي اسيدهاي موجود در آب دريا مي توانند هيدروكسيد كلسيم را در خود حل كرده و باعث فرسايش سطح بتن گردند.

 

1-11- علل ديگر (OTHER CAUSES)

علل بسيار ديگري نيز باعث آسيب ديدگي و خرابي بتن مي شوند كه در سالهاي اخير شناسايي شده اند. بعضي از اين عوامل داراي مشخصات خاصي بوده و كاربرد بسيار موضعي دارند. مانند تأثير مخرب چربيها بر كف بتن كشتارگاهها، مواد اوليه در كارخانه ها و كارگاههاي توليدي، آسيب حاصله از عوارض مخرب فاضلابها و مورد استفاده قرار دادن سازه هايي كه براي منظورها و مقاصد ديگري ساخته شده باشند، نه آنچه كه مورد بهره برداري است.  مانند تبديل ساختمان معمولي به سردخانه، محل شستشو، انباري، آشپزخانه، كتابخانه و غيره. با اين همه اكثر آنها را مي توان در گروههاي ذيل طبقه بندي نمود:

(الف) ضربات و بارههاي وارده (ناگهاني و غيره) در صورتي كه موقع طراحي سازه براي اين گونه بارگذاريها پيش بينيهاي لازم صورت نگرفته باشد.

(ب) اثرات جوي و محيطي

(پ) اثرات نامطلوب مواد شيميايي مخرب

 

نوشته شده توسط جلال در 0:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

گبه

فيلمنامه:

گبه

 

فضاهايي نامعلوم، روز.

گبه‏اي سبز در آب مي‏رود. صداي زوزة گرگي مي‎آيد. دختري آبي‏پوش كوزه بر دوش بر زمينة گبه‏اي آبي، به صداي زوزة گرگي سر مي‏چرخاند و لبخند بر لب مي‏آورد.

 

چشمة كوچك، روز.

سيبي از درخت در چشمة كوچك فرو مي‏افتد. از دور دست پيرزني آبي‏پوش و پيرمردي گبه بر دوش و زنبيل به دست سلانّه سلانّه به سمت چشمه مي‏آيند.

پيرزن: ديشب ناله مي‏كردي. پاهات درد مي‏كرد نمي‏تونستي بخوابي. ديگه نمي‏دم گبه رو بشوري.

پيرمرد: گبه رو بده من بشورم.

پيرزن: گالش دارم، من مي‏شورم.

پيرمرد: گالشو بده من بشورم.

پيرزن: تو پاهات درد مي‏كنه، گبه رو من مي‏شورم. تو برو غذا درست كن. گبه رو من مي‏شورم دلم واشه.

پيرمرد به سروقت اجاق غذا مي‎رود و پيرزن گبة آبي رنگ را به روي زمين پهن مي‏كند. نقش يك سياهپوش بر اسب سپيد كه دختري را با خود مي‏برد بر گبه بافته شده. پيرزن با حسرت بر گبه دست مي‏كشد.

پيرزن: اجازه مي‏دي من گبه رو بشورم؟

پيرمرد: خانوم خانوما، خانوم خوشگلا، تو نشوري پس كي بشوره عزيز دلم.

پيرزن: (بر گبه دست مي‏كشد) گبه خوشگلم. خانوم خانوما چرا رنگت آبيه؟ چرا ساكتي؟ چرا نمي‏گي اون اسب سوار كيه؟ لااقل بگو تو رو كي بافته؟

نرمه بادي مي‏وزد. دختر آبي‏پوش از دل گبة آبي رنگ ظاهر مي‏شود. يك قناري از سر شاخساري مي‏پرد. پيرمرد سر از اجاق روشن برمي‏دارد. حيرت زده است.

پيرمرد: ماشاءالله مثل ماه شب چهارده!

پيرزن: اسمت چيه خانوم خانوما؟

دختر: گبه. (دست به آب صاف چشمه مي‏برد و آب از سرانگشتانش فرو مي‏چكد.) چه آب صافي! منو نمي‏شوري؟

پيرمرد: تو رو نشوريم، پس كيو بشوريم گبه خانوم؟!

گبه آبي رنگ در آب صاف چشمة كوچك فرو مي‏رود. اكنون پيرزن تنهاست و پاي خويش بر گبه مي‏مالد.

پيرزن: مي‏ذاري دستامو بذارم سر شونه‏هاي جوونت؟ پير شدم، بنيه ندارم.

دختر: (كه دوباره هست و دست‏هاي پيرزن را در هوا گرفته و بر دوش خود مي‏گذارد.) شونة خودته.

پيرمرد: شما به چشمم خيلي آشنا مي‏آي، اسم بابات چيه؟

دختر: اسمش چله است. اسمش تار و پوده، اوناهاش.

تصويري كوتاه از كوچي كه مي‏رود. پدر دختر سوار بر اسب، كوچ را هدايت مي‏كند.

صداي دختر: اون بابامه. از عشايره. ما قشقايي هستيم. دلمون يه جا بند نمي‏شه. اگرم يه جا دلبند شديم، پدرم كوچ راه مي‎اندازه كه دل بكنيم. يه بار، من به يكي دل بستم، به يه اسب سوار، به يه صداي غريب، به يه كسي كه مثل وهم، مثل سايه دنبال كوچ ما مي‏اومد تا منو با خودش ببره.

پيرمرد: (هيجان زده) اگه جوون بودم مي‏اومدم خواستگاري‏ات. بابات آدم خوبيه.

دختر: به قيافه‏اش نگاه نكن، خيلي بداخلاقه.

پيرزن: (پايش بر گبه آبي، دستش بر دوش دختر) بابات كه بداخلاقه، مادرت چي؟ مهربونه؟ خوشگله؟

دختر: نه. عشاير مي‏گن بداخلاقيِ بابات، به خاطر زشتي مادرته. اوناهاش.

تصويري كوتاه از سكينه مادر دختر در حال مشك زدن.

صداي دختر: اسمش سكينه است. مادرمه. من دختر بزرگشم.

پيرمرد: گالشو بده من گبه رو بشورم.

پيرزن: (تنهاست) تو پاهات درد مي‎كنه. بياي تو آب بدتر مي‏شي. گبه رو خودم مي‏شورم.

پيرمرد: (از كنار اجاق به كنار چشمه مي‏رود. جز او و پيرزن كسي نيست. دستان پيرزن گويي بر دوش خيالي دختر است. پيرمرد دست بر گبة آبي مي‎كشد.) شُستي‎اش چقدر خوشگل شد، بازم دلم رفت.

پيرزن: (گويي به دختري كه رو به رويش ايستاده) دوباره چشمش افتاد به تو، منو يادش رفت.

پيرمرد: (گويي به دختري كه جلويش ايستاده) اين پيرزن به خودشم حسودي مي‏كنه، گبه خاموم. گبه خانوم! شما به اين خوشگلي خاطرخواه نداري؟

پيرزن: خاطرخواه من تو بودي ديگه، وقتي جوون بودي.

پيرمرد: (برمي‏خيزد و به پيرزن كه دست بر هوا دارد و پاي در چشمه پشت مي‏كند) جووني بلا نسبت خر بودم.

پيرزن: (گويي به دختر رو به رويش، درد دل‏وار) ببين چطور دل منو مي‏شكنه. شما به اين خوشگلي خاطرخواه نداري؟

دختر دست‏هاي پيرزن را كه بر دوش دارد به نوازش بر گونة خويش مي‏كشد. صداي زوزة گرگي مي‏آيد. دختر به نوك كوه دور دست چشم مي‏برد، پيرزن نيز. مرد سياهپوش بر اسب سفيد بر قله رو به رو ظاهر مي‏شود. پيرزن رو به دختر مي‏چرخاند.

پيرزن: پس چرا صداش شبيه گرگه؟!

دختر: اين يه رازه بين من و اون. مي‏گه از عشقت بي‏قرار شدم، پس چرا نمي‏آي! (زوزه دوبارة گرگ)

پيرزن: اگه دوستش داري چرا باهاش فرار نمي‏كني؟

دختر: آخه بابام گفته اگه باهاش فرار كني، مي‏كشمت.

پيرمرد: (با چشم اشكبار از دود اجاق) كاشكي كشته بود گير تو نيفتاده بودم. (زوزة گرگ)

دختر: مي‏گه بيا بريم. برم؟

پيرزن: (دست‏هاي دختر را بر دوش خويش كشيده، نگه مي‏دارد.) نري‏ها. بري بابات مي‏كشتت. اول با بابات صحبت كن.

دختر: بابام با من حرف نمي‏زنه. آخه مادربزرگم مريضه. قراره عموم از شهر بياد ببرتش دكتر. بابام گفته هر موقع عموت از شهر اومد، مي‏ذارم باهاش عروسي كني. ولي تا عموم از شهر بياد اون بي‏قرار شده.

 

مدرسه عشايري در دشت، روز.

خروسي مي‏خواند. تصوير به دشتي پر نخل باز مي‏شود. لابلاي نخل‏ها چادر سپيد مدرسة عشايري است. عمو كه پيرمردي است با كيسه‏اي سپيد رنگ به سمت مدرسه مي‏رود. بچه‏ها دسته جمعي به سؤال معلم پاسخ مي‏دهند. عمو به چادر وارد مي‏شود. معلم برپا مي‏دهد. عمو برجا مي‏دهد.

عمو: اين جا كجاست؟

بچه‏ها: مدرسه عشايري استان فارس.

عمو: فارس مال كجاست؟

بچه‏ها: كشور ايران.

دختر بچه‏اي زنگولة گردن بزغاله اي را به صدا درمي‏آورد. بچه‏ها به صداي زنگولة بزغاله از مدرسه بيرون مي‏ريزند. اكنون عمو پاي تخته سياه رو به كلاس ايستاده است.

عمو: اين چه رنگيه؟

و دست راست (را) از كادر تخته سياه بيرون مي‏برد. تصويري كوتاه از لاله‏زاري سرخ كه دست عمو وارد آن مي‏شود.

صداي بچه‏ها: سرخ.

دست عمو خيال گل‏ها را در هوا مي‎گيرد و از كادر لاله‏زار به كادر تخته سياه مي‏آورد. مشتي شقايق سرخ در دست اوست.

عمو: سرخي لاله‏زار. حالا اين چه رنگيه؟

و دست چپ را از كادر تخته سياه به تصوير يك دشت زرد وارد مي‏كند.

صداي بچه‏ها: زرد.

دست عمو خيال گل‏هاي زرد را در هوا مي‏گيرد و به كادر تخته سياه مي‏آورد. مشتي گل زرد در دست اوست.

عمو: زردي لابلاي گندم‏زار. اين چه رنگيه؟ (و دست راست به آسمان آبي مي‏برد.)

صداي بچه‏ها: آبي.

دست عمو به كادر تخته سياه بازمي‏گردد، از رنگ آسمان آبي شده است.

عمو: آبي آسمان صاف خدا.

دست آبي را به زير كادر فرو مي‏برد. دست او به سمت يك درياي آبي رنگ اشاره مي‏كند.

صداي عمو: اين چه رنگيه؟

صداي بچه‏ها: آبي.

دست عمو از دريا به كادر تخته سياه بازمي‏گردد. از دست آبي او آب مي‏چكد.

عمو: آبي با صفاي درياها. حالا بگين اين چه رنگيه؟

عمو دست چپ (را) از كادر تخته به سمت خورشيد آسمان مي‏برد.

صداي بچه‏ها: زرد.

عمو دست زرد شده از رنگ خورشيد را به كادر تخته سياه بازمي‏آورد.

عمو: زردي آفتاب عالمتاب. زردي آفتاب و آبي آب، مي‏شود در گياه سبزي ناب.

عمو دست زرد و آبي به بالاي سر مي‏برد. دست عمو وارد دشتي سبز مي‏شود.

صداي بچه‏ها: سبز.

عمو با هر دو دست خيال رنگ سبز را به كادر تخته سياه فرو مي‏كشد. در دست او مشتي انبوه از سبزي است.

عمو: سبزي ناب.

عمو با دست زرد رنگ شقايق سرخ رنگ را به غروب آسمان بالا مي‏برد.

عمو: زرد و سرخي كه هست در خورشيد در طلوع و غروب نارنجي است.

 

كوچ بزرگ در دشت‏ها، روز.

عمو بر خلاف كوچ بزرگي كه مي‏رود مي‏آيد.

صداي دختر: بهار آمد و عمو نيامد. در بهار همة عشاير كوچ كردند مگر بيلة ما. پدرم گفت ما صبر مي‏كنيم تا عمو بيايد و مادربزرگ را به شهر ببرد. عمو آن قدر دير رسيد تا مادربزرگ مرد. پدرم مادربزرگ را در گورستاني كه همه جايش سبز بود، به خاك سپرد.

تصويري كوتاه از دست زرد و آبي عمو كه وارد كادري از دشت سبز مي‏شود.

 

سياه چادرهاي برادر، روز.

سه سياه چادر به پاست. سكينه مشك مي‏زند. ديگران نان به تنور مي‏برند. و بزغاله‏ها هم‏ بازي كودكانند. عمو به سياه چادرها مي‏رسد.

عمو: آبادي سلام.

سكينه: سلام.

عمو: منو مي‏شناسي؟

سكينه: نخير.

عمو: (كلاه از سر برمي‏دارد.) حالا چي؟

سكينه: برادر شوهرمي. اگه زن گرفتي پس چرا تنها اومدي؟

عمو: من هنوز بچه‎ام. كي زن بچه مي‏شه!

زينب: كاكا سلام.

عمو: سلام زينب باجي. حال و احوال؟ عجبه شناختي!

اهل بيله دور عمو را مي‏گيرند و شادي مي‏كنند.

 

چشمةكوچك، روز.

پيرمرد: (سر از پخت غذا برمي‏دارد.) گبه خانوم عموت اومد، عروسي‎ات نزديكه.

پيرزن: پاشو برو به عموت بگو باباتو راضي كنه.

دختر: عموم منو به جا نمي‏آره. اگه برم پيش‏اش مي‏گه دختر جون من عموتم يا دايي‏ات؟

 

سياه چادرهاي برادر، روز.

عمو: (رو به زينب) باجي اين بچة توست؟

زينب: از بس دير مي‏آي بچه‏هاي خواهر و برادرت رو نمي‏شناسي.

عمو: حالا بهتون ثابت مي‏كنم كه خوب مي‏شناسم. زينب تو برو اون ور درخت. سكينه زن داداش تو برو اين ور درخت. اون بچة زينبه پيش مادرش وايسه. اون بچه سكينه است بره پيش ننه‏اش.

عمو بچه‏هاي برادر را كنار سكينه و بچه‏هاي خواهر را كنار زينب و هر گروه را در سمتي از درخت جمع مي‏كند.

صداي دختر: عمو همه را زير درختي جمع كرد. اين درخت يادآور فاميل ماست. هر كودكي كه در بيلة ما به دنيا بيايد، شاخي بر اين درخت مي‏رويد و هركه از بيلة ما چشم از جهان ببندد، شاخساري از اين درخت هرس خواهد شد. مادربزرگ تك‏تك آدم‏هاي فاميل را از شاخه‏هاي اين درخت مي‏شناخت.

عمو: حالا همه رو درست شناختم؟

بچه‎ها: نه.

عمو: درستش كدومه؟

بچه‏ها جا به جا شده و هركس كنار مادر خود مي‏ايستد.

بچه‎ها: درستش اينه.

 

چشمه كوچك، روز.

دختر و پيرزن دست بر دوش هم كنار چشمه نشسته‏اند.

دختر: مي‏بيني؟! اصلاً سراغ منو نگرفت. حتي نپرسيد گبه كجاست. فقط اومده مادربزرگو ببينه و برگرده شهر.

 

سياه چادرهاي برادر، روز.

عمو از كنار درخت به سمت سياه چادر مادربزرگ مي‏رود.

عمو: ننه‏ام كو؟ نارنج خانوم من كو؟ ننه! نارنج! ننه نارنج! عباس‏ات اومده. كجايي؟ نارنجم!

سياه چادر مادر خالي است. جز چلة بي‏گره گبه‏اي و جز سگي كه براي عمو دم تكان مي‏دهد، چيزي نيست.

صداي دختر: عمو دير اومدي يار تو گم شد.

صداي سكينه: اون گبه رو مي‏خواست ببافه براي عروسي‏ات بفرسته شهر.

عمو در غم مرگ مادر فرومي‏رود.

تصويري كوتاه از قبر مادربزرگ در دشت‏هاي سبز. عمو و دختر بر سر قبر اويند.

تصاويري كوتاه از دشت‏هاي سبز در نوازش باد و سر انگشتان دختر كه گبه مي‏بافد.

صداي محزون لالايي از يك زن قشقايي. زمينة گبه به رنگ سبز بافته مي‏شود.

 

چشمه كوچك، مدرسه عشايري، دشت‏هاي زرد، روز.

آب چشمه گُل مي‏آورد. دختر آبي‏پوش گل سرخ از چشمه مي‏گيرد. گريان است. پيرزن كل مي‏كشد.

پيرمرد: عزا تموم شد، حالا وقت عروسيته.

دختر: وقت عروسيه، اما نه عروسي من. بابام گفته عموت پير شده هنوز زن نگرفته. اول عروسي عموت، بعد عروسي تو. (سر به بيرون كادر مي‏چرخاند و گل‏هاي سرخ دستش را به بيرون كادر مي‏ برد.) مبارك باشه عمو. بگير زودتر عروسي كن.

دست عمو گل‏هاي سرخ را گرفته به كادر تخته سياه مدرسه عشايري مي‏ برد.

عمو: سرخي لاله‏زار. بچه‏ها اين چه صدائيه، مي‏شنوين؟

صداي بچه‏ها: گنجشك.

پيرمرد از لانه كوچكي گنجشك مي‏گيرد و از كادر بيرون مي‏برد. دست عمو گنجشك را گرفته به كادر تخته سياه مي‏برد.

عمو: گنجشك.

عمو با دست چپ شاخة زرد رنگ گندم را بر گنجشك گذاشته از بالاي سر از كادر بيرون مي‏برد.

عمو: (رو به آسمان) با زرد تو اي جناب باري،

گنجشك حقير شد قناري.

يك قناري زرد رنگ را به كادر مي‏آورد و پرواز مي‏دهد. كات به يك دشت زرد. كوچ از دشت زرد مي‏گذرد. اكنون عمو كوچ را هدايت مي‏كند. دختر آبي‏پوش، گبة آبي بر دوش در كوچ است و هر بار به صداي زوزة گرگ سر مي‏چرخاند.

صداي دختر: عمو خواب ديده بود كه جفت زندگيش را كنار چشمه‏اي خواهد يافت. دختري كه مثل قناري آواز مي‏خواند. پدرم در هر بيله‏اي از هر دختري براي عمو خواستگاري كرد، همة دخترها زيبا بودند، اما مثل قناري‏ها آواز نمي‏خواندند. كوچ ما به هر چشمه‏اي سر زد، اما دختري كه مثل قناري آواز بخواند نبود.

 

آبادي، روز.

كوچ به آبادي مي‏رسد. بچه‏اي آب مي‏خواهد. عمو سراغ چشمه را از پيرمردي كه طناب مي‏بافد مي‏گيرد.

عمو: چشمه كجاست؟

پيرمرد: هر كجا صداي آب شنيدي چشمه است.

 

چشمة بزرگ، روز.

عمو مشك بر دوش در دشت در پي صداي آب است اما صداي آواز مي‏شنود. رد صدا را مي‏گيرد تا سر از چشمه‏اي سرسبز درمي‏آورد. صداي آواز از دختري است كه كنار چشمه ظرف مي‏شويد.

عمو: به ‏به، چشمة آب و آواز!

دختر الله‏داد: سلام.

عمو: سلام خانوم. اسمت چيه؟

دختر الله‏داد: من دختر الله‎داد هستم.

عمو: من به دنبال آب بودم به آواز رسيدم. چه شعر قشنگي! من اين شعر رو تا حالا از كسي نشنيده بودم.

دختر الله‏داد: اين شعرو من تازه ديشب گفتم، تا حالا كسي نشنيده.

عمو: كِي گفتي، ديشب؟!

دختر الله‏داد: بله.

عمو: خودت گفتي؟

دختر الله‏داد: بله.

عمو: مگه تو شاعري؟

دختر الله‏داد: نه، من دختر الله‏داد هستم.

عمو: مي‎شه دوباره آن شعر را بخواني؟

دختر الله‏داد: بالاي چشمه منم،

 پائين چشمه منم،

 سنگ توي چشمه منم.

 يارم از اين جا مي‎گذره،

 كبك توي دستش منم،

 من چند تيكه شده‏ام.

عمو: اين شعرو براي يارت گفتي دختر الله‏داد؟

دختر الله‏داد: نه، من كه ياري ندارم.

عمو: چرا؟ مگه شوهر نكردي؟

دختر الله‏داد: خب ديگه. . .

عمو: ديرت مي‏شه، چند سالته؟ (دختر الله‎داد سكوت مي‏كند) اگه كسي پيدا بشه زنش مي‏شي؟

دختر الله‏داد: تا ببينم نصيب و قسمتم كيه.

عمو: فرض كن من. . .

دختر الله‏داد: (دست از شستن ظرف برمي‏دارد.) اگه زنت بشم يه وقتي از دست من ناراحت بشي منو با چي مي‏زني؟

عمو: با هيچي. اگه ناراحت بشم زانوهامو بغل مي‎كنم شعر مي‏خونم.

دختر الله‏داد: چه شعري مي‏خوني؟

عمو: (دست به آب چشمه فرو برده از سر انگشتانش مي‏ريزد.) مي‏خونم:

من تشنه‏ام تو آب رواني

من خسته‏ام تو تاب و تواني

من پيرو سالخورده و فرتوت

تو نوشكفته شاخ جواني.

دختر الله‏داد: بعله. زنت مي‏شوم چون از شعرت خوشم اومد.

سكينه با دختر تشنه سر مي‏رسد

سكينه: (به عمو) كجايي بچه از تشنگي هلاك شد؟!

عمو: تا اين مشكو آب كني من دنبال دختر الله‏داد مي‏رم و برمي‏گردم.

عمو ظرف‏ها را به دنبال دختر الله‏داد مي‏ برد. سكينه مشك را آب مي‏كند. وقتي كه مشك پر مي‏شود عمو و دختر الله‏داد به همراه جهاز او كه يك گبه سرخ است بازگشته‏اند. اهل كوچ دور چشمه جمع شده‏اند.

عمو: من رفتم با اجازة الله‏داد دخترشو خواستگاري كردم، خودم خطبه‏شو خوندم. اينم شيريني‎اش.

همة اين صحنه را پيرزن و پيرمرد و دختر از كنار چشمة كوچك شاهد بوده‏اند.

 

دشت‏هاي گونه‏گون، چشمة كوچك، كنار بركه، روز.

كوچ در دشت مي‏رود و عروس تازه را به همراه مي‏برد. گاه صداي زوزة گرگي مي‏آيد و دختر آبي‏پوش گبة آبي بر دوش به صداي زوزة گرگ سر به پشت مي‏چرخاند. اهل كوچ در جايي اتراق مي‏كنند و پشم از گوسفندان مي‏چينند و مي‏ريسند و به گل‏هايي كه دختركان از صحرا گرد آورده‏اند رنگ مي‏كنند. يك بار سياهپوش اسب سوار براي ربودن دختر آبي‎پوش به بيله نزديك مي‏‎شود، اما سگ‏ها پارس مي‏كنند و مانع او مي‏شوند. پشم‏ها رنگ مي‏شوند و در آفتاب پهن مي‏شوند كه باران مي‏گيرد. دختران پشم‏ها را از زير باران جمع مي‏كنند.

 

كنار نقش رستم، روز.

فرشِ دشت‏ها از سبزه‏ها سبز است. پشم‏هاي رنگين بر سياه چادرها پهن‏اند. عروسي است. رقصِ دستمال‏ها در دست كودكان. عروسِ تازه، شير مي‏دوشد. دختران بزرگتر گبه مي‏بافند. عمو گبة سرخ جهاز زنش را پهن مي‏كند.

عمو: دختر الله‏داد چرا روي گبه‏ات اسب سوار بافتي؟

دختر الله‏داد: فكر مي‏كردم بختم با اسب مي‏آد دنبالم.

عمو: بخت جوون عروس رو با اسب مي‏بره نه بخت پير.

عمو رو به روي آينه مي‏ايستد تا خود را براي عروسي آماده كند. در صورت خود موي سپيد مي‎بيند. به حسرت شعري زمزمه مي‏كند.

عمو: به گوش من ‏آيد ز پيري نهيب،

چو بينم كه مويم سپيدي گرفت.

(به سمت عروس‏اش مي‏رود.)

چشم بينا نيست مردم را،

و اين بهتر كه نيست؛

ور نه هر گهواره‏اي گوري است،

هر عيشي غمي.

دختر الله‏داد: چرا شعر مي‏خوني، از دست من ناراحت شدي؟

عمو: گذشت عمر از مرز پنجاه و هفت.

دريغا چه زود و چه بيهوده رفت.

مرا گر چه تن پير و مو شد سپيد،

دلي هست پر آرزو، پر اميد.

تنم همچو زندانِ سرد و خموش،

دلم كودكي زنده پر جنب و جوش.

عمو با ريتم شانه‏هاي دختران گبه‏باف به رقص مي‏زند. اكنون همه در رقصند. حتي پيرمرد كنار چشمة كوچك براي دختر آبي‏پوش مي‏رقصد. نقش عروسي روي گبه بافته مي‏شود. كوچ از كنار رودخانه‏اي ـ كه سرتاسرش را با گبه فرش كرده‏اند ـ عبور مي‏كند. در كنار رودخانه براي عمو و زنش سياه چادري به‎ پا شده. عمو و زنش براي كوچي كه از كنار آن‏ها رد مي‏شوند، دست و دستمال تكان مي‏دهند.

صداي دختر: عروسي عمو روي گبه بافته شد. بيلة ما عمو و زنش را براي ماه‏ عسل كنار رودخانه قاليشويان تنها گذاشت.

 

چشمة كوچك، روز.

دختر گريان كنار چشمة كوچك نشسته است. پيرزن نيست.

پيرمرد: پس چرا گريه مي‏كني گبه خانوم؟

دختر: آخه بازم بايد صبر كنم. بابام گفته بذار اول مادرت بزاد.

پيرمرد: مگه بابات نگفته بود بعد از عروسي عموت؟

دختر: حال مي‏گه بعد از زائيدن مادرت.

پيرمرد: حالا كِيْ مي‏زاد؟ پا به ماهه؟

دختر: وقتي خيلي كوچ كنيم. وقتي خيلي راه بريم. وقتي خيلي كار كنيم. وقتي از آب بگذريم.

 

رودخانه، روز.

كوچ به آب مي‏رسد. زنان مشك‎‏ها را باد مي‎كنند و مردان كَلَكي مي‏سازند تا از آب عبور كنند. صداي زوزة گرگ مي‏آيد.

صداي دختر: زنان به هايِ دهان مشكِ ميش ها باد مي‏كردند و مردان، عمو و پدر، مشك‏ها بر كَلَك مي‏بستند و پسران بزغاله‏ها و بره‏ها بر كَلَك استوار مي‎كردند تا آب ايشان را نبرد. و ما گلة ميش به آب مي‏انداختيم و مادرم پيشاپيش همه كار مي‏كرد، اما خبري از درد زايمان نبود.

 

كنار درياچه، كو‏ه‏ها، دره‏ها، بركه، چشمة كوچك، روز.

كوچ از كنار درياچه مي‎گذرد. مرغي در كف دست دختري تخم مي‏كند. دختر كوچك تخم را از كادر بيرون برده رها مي‎كند. تخم‎مرغ در دست دختر آبي‏پوش مي‏افتد.

دختر: (خوشحال) وقتشه.

مه كوچ را مي‏پوشاند. سكينه به مه مي‏زند و درد مي‏كشد. دختران گبه مي‏بافند. عمو كه نامحرم است در مه گم مي‏شود.

عمو: زندگي رنگ است.

دختران گبه‏باف: عشق رنگ است.

عمو: مرد رنگ است.

دختران گبه‏باف: زن رنگ است.

عمو: بچه رنگ است.

نقش بچه‏اي بر گبه بافته مي‏شود و صداي گريه بچه‏اي فضا را پر مي‎كند. اكنون تخم‏مرغ در دست پيرمرد است. دختر آبي‏پوش كنار اوست. پيرمرد گريه مي‏كند.

پيرمرد: (رو به دختر آبي‏پوش) تو هيچ وقت برام بچه نزاييدي، من دلم بچه مي‏خواد.

پيرزن: (حسودي كرده مي‏رود) من مي‏رم ديگه هم برنمي‏گردم.

پيرمرد: به جهنم برو برنگردي. (رو به دختر مي‏گرداند) گبه خانوم پيرزنه رفت مي‏آي با هم فرار كنيم؟

دختر: آخه بابام ما رو مي‏كشه.

پيرمرد: دروغ نگو گبه خانوم. دروغگو دشمن خداست. راستشو بگو. تو منو دوست نداري.

دختر: به خدا دروغ نمي‏گم دوستت دارم.

پيرمرد: والله دروغ مي‏گي. بابات كجا بود. تو دروغ مي‏گي.

پيرزن بزغاله به بغل باز مي‏گردد و بزغاله را به پيرمرد مي‏دهد. دختر آبي‏پوش نيست.

پيرزن: بيا اينم بچه. اين قدر نق به جون من نزن.

پيرمرد: (بزغاله را بغل مي‏كند) اين بچه چقدر خوشگله! اين زبون بسته شير خورده؟

پيرزن: نه.

پيرمرد: (بزغاله را رها مي‏كند كه از كادر بيرون مي‏رود.) زبان بسته! برو شير بخور.

 

آغل، روز.

بزغاله وارد آغل شده سروصدا مي‏كند. بچه تازه به دنيا آمده گريه مي‏كند. سكينه مشغول دوشيدن گوسفندان است. بزغاله‎ها پشت آغل براي مادرانشان گريه مي‏كنند. وقتي سكينه به سراغ بچه‏اش مي‏رود تا او را شير دهد، همة بزغاله‎ها و بره‎ها به آغل رفته از پستان ميش‏ها شير مي‏خورند. نقش بزغاله‎اي كه از بزي ماده شير مي‏خورد بر گبه بافته مي‏شود.

 

چشمة كوچك، كوهستان و بركه، روز.

دختر آبي‏پوش گريان در كنار چشمه نشسته است. پيرزن نيست.

پيرمرد: مگه نگفتي گبه رو بشوري دلت وا مي‏شه، پس چرا گريه مي‏كني گبه خانوم؟

دختر: آخه بازم بايد صبر كنم. بابام نيست. عموم نيست. مادرم نيست. همه رفتند شهر. زن‏عمو مي‏خواد بزاد. بچه‏ها و گوسفندها رو سپردن دست من. يكي از گوسفندها رو سرما زده. خواهرم شعله هم گم شده.

گوسفندي مريض زير تلنباري از پشم‏ها ناله مي‏كند. شعله به دنبال بزغاله‏اي در كوه مي‏دود. بزغاله لب پرتگاهي قرار مي‏گيرد و سرانجام از كوه سقوط مي‏كند. رجي سياه از پشم به دست دختران گبه‏باف در زمينة نقش غروب گبه بافته مي‏شود. حالا دختر آبي‎پوش و پيرزن آبي‏پوش براي شعله زبان گرفته‏اند.

 

كوهستان‏هاي برفي، روستاهاي نفت‏خيز، روز.

سياهپوشِ اسب سوار در سوز و سرما در پي كوچ مي‏آيد. دختر آبي‏پوش گبة آبي را بر دوش مي‏برد و به صداي زوزة گرگ سر به پشت مي‏چرخاند. سگ گله مراقب دختر است. دختر دستمالي سرخ را براي اسب سوار بر برف مي‏گذارد و براي آن كه باد آن را نبرد گولّه‏اي برف را روي دستمال مي‏گذارد. اسب‏سوار به دستمال سرخ مي‏رسد. گوله برف را برمي‏دارد و به دستهايش مي‏مالد. دختر آبي‏پوش از سرما دستهايش را به هاي دهان گرم مي‏كند. از هاي دهان او شعله‏اي برمي‏خيزد كه چون دهانة چاه‏هاي نفت تنوره مي‏كشد. در همة خانه‏هاي روستاي نفت‏خيز آتش نفت شعله مي‏كشد.

 

كنار روستاي نفت‏خيز، شب و روز.

دختر زير يك زيرانداز خوابيده است. عموكنار اوست. صداي گرگ مي‏آيد. دختر مي‏خواهد بگريزد كه عمو را مراقب خود مي‏بيند. به زير زيرانداز باز مي‏گردد. صداي گرگ مي‏آيد و سگ‏ها پاسخ گرگ را مي‏دهند. صبح مي‏دمد.

صداي دختر: روزها دختران مراقب من بودند و شب‏ها مردان. و من هيچ گاه فرصت فرار نداشتم. روزي كه گبة ننه نارنج بافته شد، عمو مهربانانه مرا به گوشه‏اي صدا كرد و گفت: پدرت را به جاي دوري خواهم برد تا فرار ترا نبيند.

گبة سبز رنگي كه در طول كوچ بافته مي‏شد، كامل شده است و روي زمين پهن است. عمو و پدر روي آن دراز مي‏كشند.

عمو: آخي ننه نارنج! (گبه‏ات رو) بافتيم. دلم مي‏خواهد روي اين گبه بخوابم و ديگه بلند نشم.

هر دوي روي گبه دراز مي‏كشند و غيب مي‏شوند.

صداي دختر: اكنون مرا فرصت فرار بود، اما جرأت فرار نبود.

 

چشمة كوچك، روز.

پيرمرد گبه آبي رنگ را از درختي آويخته و با چوب نازكي مي‏زند و از خودش صداي زوزة گرگ درمي‏آورد. نرمه بادي مي‏وزد.

پيرمرد: چرا اذيت مي‏كني؟ چرا نمي‏آي فرار كنيم؟ بابات كه نيست. چرا دروغ مي‏گي. تو منو بدبخت كردي. تو منو سرگردان كردي.

تو منو آوارة كوه و بيابون كردي. تو منو دوست نداري. بيا بريم بابات كه نيست ديگه.

 

 

كنار بركه، روز.

گوسفندي مي‏زايد. دختر آبي‏پوش گبه مي‏بافد. گوسفند بره‏اش را ليس مي‏زند و دختر آبي‏پوش گبه مي‏بافد. گوسفند به برة تازه به دنيا آمده مي‏آموزد كه روي پاي خودش بايستد و راه برود. دختر آبي‏پوش بر دار گبه، شانه مي‏كوبد. گوسفند به زمين دست مي‏كوبد تا به بره برخاستن بياموزد. دختر بر گبه شانه مي‏كوبد. گوسفند دست بر زمين مي‏كوبد. بره از زمين بلند مي‎شود، دختر آبي‏پوش نيز. در دشت سبز باد مي‏وزد و دختر آبي‏پوش با اسب سوار مي‎رود. پدر و عمو بر گبة سبز ظاهر مي‏شوند. پدر از كنار اجاق آتش، تفنگ برمي‏دارد و در پي آن‎ها مي‏رود. از دور صداي شليك گلوله‎اي و نالة گرگي برمي‏خيزد. حالا در دشت جز رقص علف‏هاي زرد در باد چيزي ديده نمي‏شود. پدر تفنگ بر دوش بازمي‏گردد. اهل بيله مضطرب و پرسان از عاقبت كار جمع مي‏شوند. پدر گبة آبي را به زمين مي‏كوبد. زمين و زمان به رنگ آبي درمي‏آيد.

 

چشمه، روز.

پيرزن گبه آبي را جمع مي‏كند وكوزه را از آب چشمه پر مي‏كند و به سمت كلبه برمي‏گردد.

پيرمرد: (رو به پيرزن) گبه خانوم مي‏آي گبه رو بشوريم؟

پيرزن: پاهام درد مي‏كنه. ديگه نمي‏آم.

پيرمرد: گبه خانوم سرمو بشكن، دلمو نشكن. (و چون گرگ زوزه مي‏كشد) تو منو دوست نداري، بابات كه نيست بيا فرار كنيم گبه خانوم. تو دروغ مي‏گي، تو منو دوست نداري.

پيرزن كوزه بر دوش به سمت كلبه مي‏رود.

صداي دختر: پدرم ما را نكشته بود. اما همه جا شايع بود كه ما را كشته است. تا از اين پس خواهرانم در پي صداي گرگي دل و دين از دست ندهند. به همين خاطر از چهل سال پيش هيچ كس، از هيچ چشمه‏اي، صداي قناري نشنيده است.

گبة سبز و آبي را آب با خود مي‏برد.

محسن مخملباف

1373

نوشته شده توسط جلال در 15:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم تیر 1385

مهندسی ترابری

سلام این فایلی که امروز میذارم یه ۴ . ۵ صفحه ای ترجمه از سیستم  حمل و نقل هوشمند است که راهکار هایی برای حمل و نقل سریع و ایمن در آن مطرح شده

دریافت فایل

its1

نوشته شده توسط جلال در 23:47 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385

Best Wallpapers Part 8

 

jj-club

اگه به وال پیپر علاقه دارید این پک چیزای قشنگی توش هست

دانلود

نوشته شده توسط جلال در 20:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385

مقاومت مصالح 1

این فایلی که گذاشتم ترجمه ای هست در مورد قابلیت ارتجاعی یک محوره

دانلود کنید شاید به دردتون بخوره

 

دریافت فایل

نوشته شده توسط جلال در 20:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385

امروز امتحان روسازی راه رو دادم و دیگه مثل روز های پیشین خسته نیستم

پس فردا هم مهندسی ترافیک بعدش هم دیگه تموم

نوشته شده توسط جلال در 20:10 |  لینک ثابت   •